تبليغاتX
مثل لبخند ... برای تو


مثل لبخند ... برای تو

جز خدا به هیچ کس تکیه نزن ....

دقت کردی تو این افسانه جومونگ ! هر کی میاد دیدنشون ، دسته جمعی می رن تو حیاط استقبالش؟

کاش می شد فهمید چقدر طول می کشه تا پشت در همه جمع شن تا بتونن اینطوری با هم بیان بیرون !

فک کن تو ایران قرار بود اینطوری آدم بره استقبال مهمانش ! ول وشویی میشد که بیا و ببین ... هیچ وقت جمع کامل نبود... یا کلا فقط یکی بود ... یکی حال نداشت ... یکی حوصله نداشت ... یکی پای قابلمه موقع آبکش کردن برنج بود ... یکی داشت تلویزیون نگاه می کرد هر دفعه که صداش می کردن می گفت : الان میام ... الان میام ...یکی معلوم نبود کجا مخفی شده ... یکی داشت دوست دخترشو شستشوی مغزی می داد ... خلاصه که مهمانه پشت در کپک می زد ... خوبه که تو ایران در رو باز می کنن خود طرف بیاد داخل و این رسم کلهم اجمعین به استقبال رفتن وجود نداره ...یا اگر هم وجود داشته منقرض شده ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 8:50 توسط ستاره| |

بهش می گم : چن تا چیزه که فکرمو مشغول کرده

می گه : چیا هستن ؟

می گم : یکیش اینه که آیا اگه برم بهشت ، اونجا بازم باید روسری سرم کنم

می گه : نه ..... من می دونم ... نمی خواد ...

می گم : هرجا دلم بخواد می تونم برم؟

می گه : اینم می دونم ... آره ...

می گم : با هر کی هم بخوام می تونم دوست باشم ؟ یه عالمه دوستای خوب داشته باشم ؟ دوستای بد نمی خواماااا

می گه : آره ... ببین اونقدر آزادی عمل هست که من می تونم هزارتا دوست جنس مخالف داشته باشم

می گم : اااااااااا... پس اینجا که تو می گی خیلی با اروپا فرقی نداره .... تو اروپا هم خیلی از این امکانات هست

می خنده و می گه : آره ... ولی اونجا دیگه باغ بهت نمی دن که ...

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 16:22 توسط ستاره| |

این که یه مامانی ... نی نی اش رو تودلش نگه داره ... نذاره به دنیا بیاد ...

بگو چرا!!!!!!!!!  میگه دوس ندارم اسفند به دنیا بیاد 

من نمی دونم والا کجای دنیا گیر کردیم .... یا تصورمون از یه " پدر " و " مادر" چیه !!!!!!!!!!!!!

از ۴ روز پیش تا حالا من این شکلی ام آخه واقعا داره این کار رو می کنه...

پی نوشت : داره به شیوه خودش مادری می کنه

پی نوشت ۲ : ۱۷ سالم بود ، یه دوست داشتم که تو اداره برق کار می کرد ... منم گاهی می رفتم پیشش ... یه مسئول داشتن که خیلی آقای چندشی بود .... و دست بر قضا بسیار ارادت داشتن به بنده و خیلی دوست داشتن با من همکلام شن ... یه روز یه مقنعه سبز کله غازی سرم کرده بودم ...اومد جلو گفت : خیلی جوان تر به نظر می رسی ..

حالا من اصلا هنوز جوان هم نشده بودم ...  برای همین من همیشه فک می کردم منظورش اینه که این رنگ خیلی بهت میاد و زیبا تر شدی و از این حرفا ....

گذشت تا امروز ... من یه مقنعه سبز کله غازی سرم کردم ... از صبح هر کی ما رو دیده گفته: خیلی جوان تر به نظر می رسی ...

یعنی منظور اینا چی می تونه باشه ؟ 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 7:45 توسط ستاره| |

خسته نشو که حتی یک دانه برنج هم می تواند تعادل ترازو را برهم بزند.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 13:41 توسط ستاره|

         آدمی اگر اهل تعجب کردن باشد از وقتی به دنیا می آید تا وقتی که دراز کش جان قرضی اش را پس ِ  جان آفرین می دهد ...هزار و دویست و پنجاه و شش شاخ روی سرش در می آید ... آخرین شاخ هم موقع دیدن عزرائیل است که از بس تعجب می کند ... سکته می کند و می میرد ...

ناگفته نماند این مال وقتی ست که " عادت " نکرده باشی .. شیک ها لفظ ها به آن  " روز مرّگی " گویند و یک تشدید به حرف " ر " می دهند تا دچار جزئی نگری شوی ... و از کل قضیه که همان " روز مرگی " بدون تشدید ست غافل شوی ...

حالا اگر مبتلا شوی به همین روزمرگی ... تعجبت از هیچ وقت و هیچ چیز خواهد شد... یا جایی که نباید ... تعجب می کنی ...

اینها را گفتم که بگویم از روز عاشورا تا به حال ... جای شاخم عجیب درد می کند .... همان شاخی که به تازگی در آمده و باعث می شود روسری ام خیلی بالاتر از حد معمول بالا برود ... و وقتی به آدم نیاید که بیش از حد مشخصی " دراز " باشد ... مضحک می شود ..

نمی خواهم چیزی که دیدم دچار " عادت " بشود ... و دوست دارم اگر هزار بار دیگر هم دیدمش ... یک شاخ جدید روی سرم سبز شود ...

هنوز هم باورم نمی شود که دیدم که یک دسته عزاداری با طبل و زنجیر و کلی آدم و مداح و میکروفن ... رفتند... در یک بیمارستان

فکر می کردم استاندارد نبودن محدود می شود به پیاده روهایی که هنوز بهسازی نشده و مرا مجبور به پوشیدن کفش کتانی و دور ماندن از " زنانگی های پاشنه دار " می کند ...

فکر می کردم استاندارد نبودن محدود می شود به جلسات امتحان دانشگاهمان که یکی میکرفن را دست می گیرد و تا آخر امتحان سخنرانی می کند

خدا حفظ کند مادربزرگهای مکتب رفته و نرفته امان را که مدام می گفتند : سواد شعور نمی آورد !!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 8:56 توسط ستاره| |

سالها پیش در جایی کار می کردم که یک از ما بهتران هم داشت و ما بسم الله گویان از کنارش رد می شدیم... سن و سالش بالا نبود... لاغر اندام و سبزه  رو ... عینکی ( از اونا که بهشون نمیاد ) ...صدایش شبیه جیغ نارنجی در مدرسه موشها ... زیبا نبود ... قدش هم فقط " کمی " از من بلند تر بود .. حالا در این که " قد " من چقدرست  ... خودمم مانده ام ... مجموعه ای بود از همه چیزهایی که باعث می شد آدم انتظار نداشته باشد او " یک از ما بهتران " باشد ... ولی او همچنان سرسخت و استوار اینگونه بود و شاید این روزها بسیار بیشتر ...

یک روز که از قضا همنشین هم شدیم ... شروع کرد به درد دل کردن ... من که تا آن روز فکر نمی کردم     " آنها" دل درد هم بگیرن ... با دقت تمام داشتم گوش می دادم ... از مشکلات زندگیش گفت ... از مسائل مالی اش ... از اینکه چقدر زندگی در این شرایط اقتصادی سخته ... چقدر گرونیه ... چقدر حقوق ها کمه ... و ... و ... و ....

من که کلا داشتم فقط کله یک منی ام را تکان می دادم و یه لبخند یه وری می زدم ... یه سوال خیلی خیلی احمقانه شروع کرد به چرخیدن و قل خوردن توی کله گردم ... حالا خودت تصور کن مجموع دو تا چیز دوار چی می شه ... اینجوری شد که من اون سوال احمقانه رو پرسیدم :

ببخشین ... آقای نمی دونم حمید ... مجید ... سعید .... چیزه ... شما که حقوقتون بد نیست( اون موقع اگه من ۴۰ هزارتومان دریافتی ام بود ... ایشون ۴۰۰ هزار می گرفتن )  ...آخه  چرا ؟؟؟ واقعا چرا ؟؟؟

اونم گفت : ببین خانوم ستاره ... سیاره ... قمر ... ما خیلی رفت و آمد داریم ... همسر من خیلی توقع اش بالاست ... هزینه های درمانی پوستش .... لباسهایش ... ما یه بچه هم داریم که خیلی خرج دارد ... فامیل کلا همه اشان حواسشان به وسیله های زندگی ماست و چشمشان دارد از کاسه در می آید ...و ... و.... و .... متوجه می شین که چی می خوام بگم ؟؟؟ می خوام بگم ... هر که بامش بیش برفش بیشتر ...

با خودم گفتم : بله ... فهمیدم ... راس می گین آخه ... چطور به ذهن خودم نرسید ..... کوچکتر بودن و یا سن و سال پایین گاهی بی منطقی هم می آورد دیگه ... (آدم پر روی خودخواه )

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 9:55 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin