مثل لبخند ... برای تو
جز خدا به هیچ کس تکیه نزن ....
اه اه اه ... خدای من این منم ؟ نه امکان نداره ...حتما یکی دیگست خودشو جای من جا زده.. خیلی بدی ... خودتو جا نزن ... ولی راستی راستی این منم که نشستم پول در میارم ، زندگی نمی کنم ؟ این منم که خودمو پشت ِ یه میز زندانی کردم و انگار نه انگار ؟ پینوشت : پول خیلی خوبه ... اما زندگی کردن بهتره - گوموآی امپراطور می گه : کسی به غریبه ها اعتماد کنه یه احمقه . - مرد ِ جوان ِ خوشتیپ ِ فروشنده ء عینک بهم دروغ گفته و فریبم داده . البته اون کارشو خیلی خوب بلد نبوده . خودم خواستم که اینطوری بشه . خودم می خواستم قواعدی رو که برام تعریف کرده بودن رعایت نکنم . تنهادلیلی که از این فروشنده خرید کردم این بود شهامت دروغ گفتن رو داشت و خواسته منو تامین می کرد . - مضمون آیاتی از قرآن این می شه : کسانی که از حق پیروی نمی کنند ، متحیر در کار باقی می مانند . مایکل = مایکل جکسون و از اونجایی که آدم توی ایران باید همه چیز رو خوب توضیح بده و اندک مقداری لکه ننگ هم به خودش بچسبونه و گناهی ، شیشه شکسته ای ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی ، چیزی گردن بگیره تا به کسی ، زبانش لال برنخوره ، جهت جلوگیری از برخوردن های آتی می گم که بنده عاشق کارهاشون هستم ، نه خودشون . روحش شاد
میزان آهنگ گوش کردنم رفته بالا . هی می خوام گوش نکنما . نمی شه . فکر کنم حوصله شنیدن یه چیزایی رو ندارم که این کار رو می کنم . نه این که اون چیزا جفنگ باشه هااااا ... نه ... اصلا و ابدا حالا بگم کدومش تو ذهنم داره چرخ چرخ می زنه ؟ این ( می بینی نوک انگشتمو ؟ به سمت پایینه اگه نمی بینی )
من یه سوال دارم : گوگوش یعنی چی ؟ وقتی بیشتر بررسی کردند دیدند اصلا نورش نرسیده است ... و این یک توهم است ... این ستاره نام دیگرش قمر است ... و در خانه او را قمر بانو صدا می کنند ... ولی یک روز یک راننده تاکسی به ایشان گفت : شما با این حجابتون مگه موسیقی هم گوش می کنین ؟ از اون روز به بعد اون ستاره شاخ در آورد ... و رصد کنندگان گاهی او را با سیاره اشتباه می گیرند ... و فکر می کنند این شاخها شهاب سنگ ان که از نزدیکی اش دارند رد می شوند ... ولی اونا که شهاب سنگ نیستن ... اونا شاخهای ستاره ان ... بسه دیگه ...
پی نوشت۱ : این هدیه تولدم بود که یکی از دوستان زحمت کشیدند . پی نوشت ۲ : تولدم مبارک پی نوشت ۳ : من عاشق خودمم . خوشحالم به دنیا اومدم . مدتی هست که درگیر مساله ای شدم مساله ای که بهش علاقه ای ندارم ولی هرجا می رم باهامه وقتی یادم می افته که زمانی چقدر با علاقه پیگیری اش می کردم و چقدر برام مهم بود و چه تصمیم ها که برای رسیدن بهش نگرفتم انگار یه چیزی از درون خالیم می کنه حس آدمی رو دارم که اشتباه کرده آدمی که راهی رو به اشتباه ، و آمیخته با تعصب رفته تعصب برای رسیدن به یه چیز خاص رسیدن بهش برام دیگه هیچ حلاوتی نداره کاری ندارم که تمام این سالها آدمهای زیادی خواسته و ناخواسته تلاش کردن تا من به هدفم نرسم کاری ندارم که سالها مقاومت کردم و نذاشتم حس مبارزه درمن فروکش کنه کاری ندارم که آدمها بعضی هاشون خیلی بخیل ان کاری ندارم که ازشون حالم داره بهم می خوره کاری ندارم چون هیچ وقت دنبال مقصر نمی خوام بگردم در هر اشتباهی هیچ کس مقصر نیست ، جز خودم من انرژی و انگیزه خوبی داشتم ، فقط هدفم رو اشتباه انتخاب کردم ... نه اینکه رسیدن به اون نقطه بد باشه ... بلکه ارزش این همه تلاش رو نداشت ... ارزشش رو نداشت ... برای همه این سالها از خودم شرمگینم و به امروز فکر می کنم و به فردا و اینکه آیا چقدر انرژی برام مونده تا از اول شروع کنم ....یه هدف نو ...یه راه تازه ... می دونم دیگه چی می خوام ... فقط ترسی در من قلقلکم می ده ... ترس از اینکه باز هم نذارن ... نمی دونی چه لذتی می برم . نه اینکه بگم چون قرآنه یا این حرفا. هم قشنگه . هم با نمکه . هم شیرینه . هم فکرمو باز می کنه . خیلی اوقات که می خونمش ، از این همه ظرافت به هیجان میام .گاهی هم خندم می گیره از بس که ظرافت هاش شیرینه . می دونی ؟ خدا خیلی زبله .
یکی دیگه توهم نسبت به شخصیت طرف مقابله ... که وقتی حبابش بترکه حالا اگه این توهم مثبت باشه .... بعد بفهمی که مخاطبت اونقدرها هم مثبت نبوده و اگه توهمت منفی باشه ... و بعد بفهمی مخاطبت اونقدرها هم که تو فک می کردی بد نبوده ...مثه یه مکاشفه می مونه همه می دونیم که واقع بینی خیلی عالیه الهی این دوره ها کوتاه باشه هر سال معتقدم که اون سال ، سال عجیبی بوده کلا همیشه همه چیز عجیبه برام ومعمولا عادی و تکراری و یه نواخت نمی شن در مجموع خوشحالم که حتی وقتی ناراحتم خوشحالم وقتی خوشبختم خوشحالم وقتی حس خوشبختی ندارم خوشحالم از داشتن و نداشتن خوشحالم و حتی بی دلیل خوشحالم مدام جابه جا شدن تجربه کردن و تغییر کردن سفر کردن خوبه وقتی سفر می کنی یه سری چیزا رو حتی اگه بخوای هم نمی تونی با خودت ببری .... این " اجبار " لازمه وقتی که " باید " مجبور بود درسه که بخوای نخوای اون چیزا هست و یه روز دوباره باهاشون روبرو می شی ولی نزدیکی وقتی آماده نیستی ... نابودی میاره ... می تونه نابودی یه شی ء باشه یا یه رابطه نابودی فقط به معنای مرگ نیست نابودی می تونه " ندیدن " باشه ... گاهی وقتی دور می شی ... کشف می کنی ... پیدا می کنی ..چیزی رو که اگه بی موقع بهت نزدیک بشه ... نابودش می کنی ... در مجموع سفر کردن خوبه ...چه فاعل باشی ... چه مفعول ... وقتی به اندازه کافی چیزی رو داشتی ... باید بری تا بیشتر یاد بگیری ... تا بتونی همون چیز رو دوباره ببینی ... و دوباره کشفش کنی ... دوباره پیداش کنی ...کامل تر و بهتر .... باید بری چون هر سلامی یه خداحافظی هم داره و برای سلام دوباره ... باید نو بود ... تازه بود ... چطور ممکنه در جهالت بود ، در نادانی بود ، دید تازه ای نداشت ... و دوباره سلامی نو کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پی نوشت۱ : وقتی باید " اجبار " داشت که " ندونی " و اگر علم داشته باشی ... اجبار نیاز نیست ... پی نوشت ۲ - موقع خوردن ، به هر چیزی دقت نکنین جز اون ماده خوراکیه ...وگرنه مثل من که کپک خوردم ... کپکی می شین .بعد تا صد سال دیگش حالتون بده ... از ما که با تجربه ایم گفتن بود...احتمالا از شما نشنیدن پی نوشت ۳ - کاش این وبلاگ ها ، که گاهی این همه حرفه دل و خصوصی ...راهی برای اینکه بعضی ها رو توش راه ندای داشت ... کلیدی ... رمز ورودی ...چیزی ... که هم بتونی توش بنویسی ... هم هر کی رو دوس نداری راه ندی ...اونوقت خیلی ها وبلاگشونو پاک نمی کردن ... مثل یکی از وبلاگها که من خیلی دوستش داشتم و حالا دیگه نیس .... پی نوشت ۴ - گاهی تو زندگی دلت لک می زنه واسه یه لحظه ... یه اتفاق ... یه حضور ... و شبیه لک لک می شی از بس لک می زنه این دلت ... ولی وقتی از وقتش می گذره ... وقتی می ری سفر ... یا سفرت تموم می شه ... دیگه برات هیچی نیست ... اینم از خواص سفره دیگه ... چرا سردرگمی ؟ چرا نمی دونی چکار باید بکنی ؟ فقط به درونت یه نگاه بنداز و با خودت صادق باش تو همیشه جواب همه چیز رو می دونی ******** آدم باید از داخل محکم باشه ...انعطاف پذیر هم باشه ...اگه فقط محکم باشی ممکنه بشکنی ...باید ریشه دار باشی .... که اگه حتی شکستی ... دوباره رشد کنی ... اما چطور می شه ریشه دار بود ؟ دوستم می گه : سه تا چیزه که اگه آدم بهش عمل کنه دیگه مرد نیست ... یکی اینکه دروغ بگه ، یکی اینکه زیر قولش بزنه و یکی دیگه اینکه به امانت خیانت کنه پینوشت: یه شرح برای این عکس بذار لطفا
من از بازی ها تعجب می کنم ... بازی هایی که یه نفر دونفر هم نیستن که می خوان باهات داشته باشن ... من فقط تعجب می کنم ... و یه جورایی بهشون حق می دم ... ولی این حق دادن همراه با حس احترام و شکوه و سربلندی نیست ... یه حقارتی همراشه .... دیروز یکی به طور سلسله جبالی ... بازم بهم دروغ گفت ... خب من اصلا به روش نمیارم که می دونم داری دروغ می گی ... می فهمم و می بینم ... اما اگه نمی گم .... معنیش این نیست که نمی فهمم ...پس منم با تو به این بازی ادامه می دم ... تو دروغ بگو ... منم به روی خودم نمیارم .... اما آدم می تونه یه ذره بهتر فکر کنه ...بهتر عمل کنه ... دلیلی نداره .... می فهمی چی می گم ؟ ارزش نداره ...( منم یه جوری می نویسم انگار حالا طرف نشسته داره اینجا رو می خونه... راستی شرح عکس یادت نره ... من بعدنا: بعد از اینکه یه بنده خدایی یه عکس المعلی نشون داد که فهمیدم خیلی از اصل قضیه دورم : اول از همه : فوق العاده دلم برای خودم ( جسمم ) تنگ شد دوم از همه : ترسیدم ... نه برای لحظه جون دادن ... بلکه برای بعد از مرگ ... احساس تنهایی و ترس شدید ... سوم از همه : احساس کردم " راحت شدم " چهارم از همه : به طور خصوصی یه آشنای همون بنده خدا می گم که بهش بگه ... فعلا همین .. می شه یه گمشده داشت ... یه گمشده واقعی یا تخیلی ....می شه منتظر بود ... می شه امید داشت ... می شه تو صورت هر کسی نگاه کرد و گفت : شاید خودشه ... می شه با هر کسی حرف زد ... تفریح رفت ... خندید ... گریه کرد و گفت : این می تونه خودش باشه ... همونی که می خواستم ... همونی که منتظرش بودم ... اینجوری یه عالمه از همونی داری که می خواستی ... یه عالمه .. هزاران هزار واتو واتو ... اینطوری می شه همه رو دوست داشت ... حرفاشونو شنید ... کشفشون کرد حتی اگه خیلی قدیمی شده باشن برامون ... فکرشو بکن ... گمشده تو می تونه تو یکی از اون ساختمونایی که تو از جلوش رد شدی ، باشه و اون ممکنه هر کدوم از اون آدمایی باشه که از تو پنجره داره بیرون رو نگاه می کنه ... اینطوری ... هر پنجره یه دنیاست ... و شهر تو پر از پنجره .... صورتی ... سبز... سفید ... خاکستری ... سیاه ... دنیای هر کسی رو خودش می سازه ... با رنگاش ... حالا اگه یه مرتبه دیوونه هایی وارد دنیات شن ... رنگارو به هم می ریزن ...
از صبح که بیدار شدم همش دستم به هر جا می خوره خیس می شه به در ... دیوار...کاغذ ... لباس ... عجیبه ها !!!!!!!!!!! مگه می شه ؟؟؟ گوشی تلفن خیسه ... کاغذا خیسه ... لیوان چایی از بیرون خیسه ... مدادها خیسه .. نه اینکه فک کنی حالا آب دنیا رو برداشته ها ... نه قطره های کوچیکن ... که اگه حواستم نباشه ... متوجهشون نمی شی ...
گاهی اگه بدونی رنگهایی که میان ... سر منشاءاش چیه ... چی هست ... و... ممکنه راحتتر بتونی اونطوری بسازیش که خودت میخوای ... اینطوری بازم سازنده خودتی...
لیوان آبی که پشت مانیتورم بود ... برگشته بود ... ریخته بود ... من نمی دیدم
وقتی به خاطر کسی کاری رو انجام نمی دی ... درست مثل اینه که به خاطرش کاری رو انجام بدی
یه دوست دارم ... عاشقشم ... خیلی دوست داشتنیه ... گرد و قلمبه ... قد بلند ... مخزن نمک امروز بعد از چند وقتی دیدمش که پشتش به من بود و لی لی زنان می رفت ... داد زدم : سمیـــــــــــــــرا ؟؟؟؟؟ به نظرت چرا پای ما لنگ است و منزل بس دراز ؟؟؟؟ سمیرا - قربونت برم ... چون ام اس گرفتم ... یه مدت هم بستری بودم ... من - خیلی آدم مسخره ای هستی ... سمیرا - به قرآن من - فرهنگ داشته باش ... قسم نخور ...عیبه .... سمیرا - دارم می گم به قرآن من - آخه چی شد که اینطوری شد ؟ سمیرا - از بس که اس ام اس زدم ... اولش گفتن کمردرده ... بعد گفتن از نخاته ... بعد پاهام خواب رفت ... بعد که تا زیر گلوم خواب رفت ... بیدار شدن ماشالاشون باشه ... من - چه جالب .... اما مهم اینه که همه اینجا ازت انرژی می گیرن ... تو چشم و چراغ اینجایی ... امید دل منی ... من عاشقتم ... اینا کم الکی نیست ... سمیرا - ای جووووووووون ... جای همه گلها تو بخند ... من - اگه می خوای کاری هست انجام بدم برات سمیرا - هنوز می تونم خودم برم من - پس برو وقت منو بیشتر نگیر من وقتی سمیرا نیست : تو خیلی قشنگی سمیرا ...دوستت دارم.... مراقب خودت باش ...
اینو ازاینجا می خونم ... چه توضیح ناقصی .. بذار خودم کاملش کنم ...ولی نه ... آخه بابای دوستم می گه : مردها ۹۹ درصدشون آمادس ... فقط منتظر یه درصد تو هستن ... پس اصلا ولش کن ... کی حوصله داره .... با این آمارای خفن من می خواستم از عشق به گل و گیاه و معصومیت کبوتر حرف بزنم ؟؟؟دلم می خواد ازش بپرسم که به عنوان یه مرد احساس امنیت می کنه که دو بند به عقد نامه اضافه شده ؟؟؟ حالش بهتره یا نه ؟ ولی هیچی نمی گم .... می رم دکتر ... آزمایشامو نگاه می کنه ... می گه چرا اینقدر دیر اومدی ... جوابشو نمی دم ... می گه علاوه بر خیلی چیزا ... کم خونی شدید هم داری .... می گم : کم عقلی شدید چطور ؟ نگاه می کنه ... می گه : داری می گم : من موندم با این همه کمبودهایی که دارم چرا هیکلم نافرمه هنوز ... لاغرتر از این نمی شم ؟ می گه : نافرمی از کمبوده دیگه قرص می نویسه ... یه تپه ... حوصله ندارم این همه به قرص ها پابند باشم... کاش قرص های متنوع تری با طول درمان کمتری می نوشت ... می فهمه چی دارم می گم با خودم .... می گه : باید صبور باشی ... بعدا چراییشو می فهمی ... اگه صبور نباشی ...هیچ وقت نمی فهمی ...هیچ وقت ... و این بدترین چیزه .... فرصت فهمیدنو به خودت بده ... کلمو تکون می دم که یعنی باشه میام داروخانه ... می پرسه : دستورشو می دونی ؟ نگاش می کنم ... چقدر حرف می زنه این مرد... کارتو بکن .. می نویسه :قبل از غذا .... بعد از غذا .... هر چی بچه تر باشی تو چیزی بیشتر بهت دیکته می کنن.... به هر حال بیشتر دوست دارم فضولی کنم تا به حرفاش گوش کنم... دلم می خواد از پنجره کوچیکش برم تو ... مثل آلیس که می ره تو سرزمین عجایب ... همیشه دلم می خواست برم تو یه سرزمین عجیب جدید ... ولی امروز حوصله عجیبتر از اینا رو ندارم ... دوز مصرف چشم گرد کنها خیلی بالارفته تو تنم ... و اینو تو برگه آزمایشم ننوشته بود... آزمایش از امتحان راحت تره ... تو آزمایش ... یه چیزی از خودتو می دی ... می ری پی کارت ... بقیه می شینن بررسی کردن ... تو امتحان می شینی .... بیچاره می شی تا چارشو پیدا کنی ... از خودم می پرسم : الان خدا داره منو امتحان می کنه ؟ می خندم ... قربون اون امتحان کردناش برم من ... خودشم تقلب می رسونه .... بازم می خندم .... اینجا هم عکس یه انار می ذارم برای دل خودم ... و شما ... فقط برای دلمون ... امام حسین
ما چطور ادعا می کنیم همدیگر رو دوست داریم ... وقتی به هم دروغ می گیم !!!!!!!!!!! حتی اگه بدترین آدم دنیا هم که باشم ... و دروغگو ترینشون ... هرگز نمی ذارم قبحش در ذهنم بشکنه ... و نمی شه که بشکنه ... چون این عمل اونقدر بده ... اونقدر زشته ... و اونقدر تخریب گره که ترجیح می دم با هیچ کس حرف نزنم .. تا نشنوم ... ترجیح می دم اگه دیدم کسی داره دروغ می گه ... صورتمو برگردونم ... و خودمو بزنم به خنگی ... به نفهمی ... تا جای اون آدم تو قلبم نابود نشه ... و این دروغیه که خودم به خودم می گم ... ولی چرا باید این کار رو بکنم ؟؟؟؟؟!!!!! شاید چون گاهی آدم مجبوره ... و در کمال دردناکی گاهی به بعضی ها حق می ده که دروغ بگن ... دروغ از اینکه کسی بعد یه عمر از توالت بیاد بیرون ... و تو بلافاصله پشت سرش بری اون تو هم بدتره .. یا از اینکه کسی رو مهمون کنی ... برین رستوران ... بگین و بخندین ... موقع حساب کردن بفهمی کیفتو نیاوردی هم بدتره ... دروغ از اینکه پاتو بذاری رو جوجه اردک کوچیک و بی دفاع ... لهش کنی ...وفقط صدای یه جیغ رو بشنوی .... و رود هاشو ببنیی که از فشار پای تو از شکم پاره شده ش بیرون زده هم بدتره ... یا از اینکه من اینجا کلی چیزای بد بنویسم هم بدتره ... دروغ شکستنه ... وقتی بفهمن دروغ گفتی ... تو شرایطی که دروغ نشنیدی ... دروغ یه زخمه که شاید نه تو بفهمی به دیگری زدی ... و نه دیگری بفهمه که خورده... ولی هیچ چیز ماهیت زخم بودنشو تغییر نمی ده ... نگاه نکن آدمی که بهش دروغ گفتی شاید بتونه تو رو به عنوان یه کذاب بشناسه ... بتونه با غیر واقعیتها زندگی کنه و یا از اوج گندی که تو زدی رشد کنه ... تو بی وجدانی صرف اصلا مهم نیست که چه به سر اون میاد ... مهم اینه که چه به سر تو میاد ... قبل از اون ... و چه گندی به زندگیت می زنی ... متاسفم که تو این همه شرایط بد ... بد می نویسم ... بدی زاییده بدی هاست که به مرور برامون رنگ باختن و یادمون رفته چقدر بد بودن و هستن ... تو فیلم ...شخصیت اول رفت سراغ مرد تاجری و گفت : می خوام بکشمت ... مرد پرسید : چرا ؟ شخصیت اول گفت : هرگز نمی فهمی ... و بدون توضیحی اونو کشت . دختری که برای نظافت اومده بود ... قاتل رو دید ... به پلیس گفت ... بعدها قاتل و دختر با هم دوست شدند . قاتل پلیس رو گمراه کرد و شخص دیگه ای رو به جای خودش معرفی کرد . دختر ازش پرسید : چرا اون مرد رو کشتی ؟ قاتل گفت : ۳ سال پیش نامزدم رو توی تصادف کشت ... ولی دلیلش این نبود ...اونو کشتم چون حالمو به هم می زد .. دختر ازش خواست خودشو تسلیم کنه ... و گفت در این صورت برای همیشه منتظر بازگشتش می مونه ... و اون مرد این کار رو کرد وقتی دختر توی زندان رفت ملاقاتش ... قاتل بهش گفت : منتظرم نمون ... - چرا ؟ - چون من یه کثافتم ... من یه کثافت رو کشتم ...فکر می کردم کاریه که باید بکنم ... ولی این کار تغییری در تعداد کثافت ها ایجاد نکرد ... چون خودم تبدیل به یه کثافت شدم ... هیچ چیزی عوض نشد ...
واقعا هم همینه ... " قصد" صدمه زدن به دیگران ... حتی وقتی کاملا معتقدی که داری کار درستی می کنی ... باعث می شه چیزی در تو تغییر کنه ...( شاید چون تبدیل یه قصد به عمل زمان زیادی می بره و باید مقدماتی رو بچینی ) شاید برای اینکه پیروز باشی مجبور بشی خودتو به سطح حریف برسونی ... حالا خدا نکنه اون کسی رو که نیت کردی بهش لطمه بزنی.... آدم " خیلی " بدی باشه از نظرت ..." مجبور " می شی ... مثل اون بشی ... مثل اون فکر کنی ... مثل اون زندگی کنی ... ممکنه کسایی باشن که این اعتقاد( صدمه دیدن موقع مقابله به مثل ) رو نداشته باشن ... بگن نه ... نیازی نیست مثل اونا بشیم ... خب منم در جوابشون می گم ... شاید اینطور باشه که تو می گی ... همه چیز بستگی به شرایط داره ... منکر این نیستم ... همه آدمها هم با هم فرق دارن ... ولی آیا " نیت " انجام یه کار ... روی آدم تاثیر می ذاره یا نه ؟؟؟ خب فرض کنیم شما یا من نوعی ، اونقدر هم خودمونو شناختیم که بتونیم این قضیه رو کنترل بکنیم و رومون تاثیر نذاره ... حالا موقع عمل کردنه ... یه نفر هم هست از نظر ما کاملا آدم بی خودیه و باید بمیره و اصلا هم کسی نمیاد بعدا تو رو اعدام کنه ... می کشیش ؟؟؟؟ آره ؟؟؟ می کشیش یا احتمال می دی که شاید تو هم داری اشتباه می کنی ؟ یا پیش خودت فکر می کنی تو هم آدم بی خودی می شی ؟؟؟ یا ... یا ... یا ؟؟؟ همان بهتر که ننویسم ... حالا یک ثبتی می کنیم ... بعد پاکش می کنیم ...چطور است ؟ کلا امروز روحیه ام بیشتر به جنایتکاران تگزاس شبیه است تا وبلاگ نویس ها .... خب دلیل دارم برای خودم ...بنده به یک مکاشفه ای رسیده ام بسیار درجه اعلی ... هر کسی به راحتی به این درجات نمی رسد ... یا من نمی رسیده ام و کال بوده ام و همه اینطوری بوده اند ... کلا از انسانیت ناامید شده ام ... البته هنوز ادای آدم خوبها را در میاورم ... به جان مرحوم خان ... یک آدم بی خودی شده ام که بیا و ببین ... کسی مثل اکثر افرادی که با آنها نشست و برخاست کرده ام ... گویا : حمومک مورچه داره ... بشین و پاشو خنده داره ... ولی من فقط به دیگران می خندم ...دست خودم نیست ... این تنها چیز خنده داریست که می بینم ... وگرنه کلا بقیه چیزها اشک آدم را در می آورد ... فقط افسوس که من " هیچ " اشکی ندارم که در بیاید ... از ریشه خشک شده ... به نظرم یه جورایی " مرد " شده ام ... آخ جووون به من هم اصلا ربطی ندارد که چنین دیدی دارم ... احترام امام زاده را متولی دارد ... به من چه ...
گفتی : یه روز می فهمی چه قدر دوستت داشتم و دارم ... و من یک عمر ه انتظار می کشم اون روز رو ....
... خیلی هم خوبن
.. و مفید و حتی می تونم با شهامت بگم صد سال به این سالها
...
گریه کنم یا نکنم
حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو ، دل بکنم یا نکنم
با این سوال بی جواب ، پناه به آینه می برم
خیره به تصویر خودم ، می پرسم از کی بگذرم
یه سوی این قصه تویی
یه سوی این قصه منم
بسته به هم وجود ما
تو بشکنی ، من می شکنم
نه از تو می شه دل برید
نه با تو می شه دل سپرد
نه عاشق تو می شه موند
نه فارغ از تو می شه موند
هجوم بن بست رو ببین ، هم پشت سر ، هم رو به رو
راه سفر با تو کجاست
من از تو می پرسم بگو
تو بال بسته ی منی
من ، ترس پرواز تو ام
برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم
گریه کنم یا نکنم
حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو ، دل بکنم یا نکنم
![]()
![]()
![]()
و از بس که زبله من دوستش دارم .
یک روز بعد : یه چیزی بگم ؟ واسه چی اینطوری حرف می زنین ؟ مگه تو خونه شما قرآن پیدا نمی شه ؟ واااااااااااا...
![]()
.... که از شروع آسیب می زنه ولی قابل ترمیمه
... به شرطی که طرف مقابل قبل از اینکه دیر بشه و سوءتفاهم تبدیل به کینه بشه ... هر کاری لازمه انجام بده ![]()
![]()
![]()
... تصورات تو از بین می ره ...![]()
... بدبینی جاشو می گیره ...![]()
و احتمال داره نتایج خوبی داشته باشه ....![]()
....و تن به سوء تفاهم دادن یا توهم زدن خوب نیست
.... ولی آدم تو شرایطی ممکنه دلش بخواد کارهایی بکنه که منطقی نیست ...![]()
![]()


من از بازی ها تعجب می کنم ... از بازی هایی که دیگران می خوان با تو داشته باشن .... اصلانیازی نیست به کسی دروغ بگی ... یا بهش کلک بزنی ... اگه طرفت اهل بازی باشه میاد و باهات همبازی می شه ... اگر نه ... هر وقت بفهمه وارد چه بازی ای شده میاد بیرون ....
![]()
![]()
می دونی چرا ؟ چون برام اهمیتی نداره ... من به آدمها تو ذهنم نقش می دم و تقریبا عوضش نمی کنم ... من تو ذهنم به تو نقش یه آدم دروغگو رو دادم ... حالا هر طور راحتی ... دیگه انتظاری ازت ندارم ...اگه راس بگی تعجب می کنم ....
) ![]()

![]()



مرد شده ام من ... همانچیزی که همیشه کم داشتم را دارم می شوم ... بهتر است بیشتر از این خودم را رو نکنم ... این هم بخشی از مرد شدن است دیگر ... نمی توان هم " مرد " شد هم " صداقت " داشت ...
| Design By : Night Skin |


