تبليغاتX
مثل لبخند ... برای تو


مثل لبخند ... برای تو

جز خدا به هیچ کس تکیه نزن ....


بیا
بهم نگاه کنیم
بی هیچ چشمداشت

یک سوال : قدرم را خواهی دانست اگر قدرت را بدانم ؟

صدایت را دوست دارم

و خودت را

و ................

بگذار حرفی برای ابد بین ما دو نفر بماند

اکنون چیزی برای پنهان کردن داریم

خوش به حال ما .

 

زیر درخت گردو

قرار همیشگی امان

من شیطنت می کنم

بالا می رم

تو نگاهم کن

یا بیا با هم برویم بالا ... آنجا می نشینیم

و دنیا را که حالا زیر پایمان است

خوب ِ خوب نگاه می کنیم

شاید چیزی بیابیم

چیزی که ارزش با هم نبودنمان را داشته باشد

 

دوستت دارم گفتن همیشه هم ساده نیست

گاهی شهامت می خواد

اما این ترس ِ من از چیست ؟

از اینکه تو " دوست داشتن ِ دیگری را " معنی کنی

چیزی جز آنچه گفته ام را ...

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:9 توسط ستاره| |

چه بی کرانم من !

وقتی تو نگاهم می کنی .

نفرین بر من اگر کلامی بگویم!

حرفی بزنم

نفرین بر من .

 

تو مجازات می شوی

با سکوتم

و در هر راهروی سیال ذهن ات

سرگردان ٍ نگاه های گنگم خواهی شد 

تا ابد .

 

واژه هایم را میهمان قلبت نمی کنم

بانوی من .

بانوی اسطوره ها .

بانوی مستی هایم .

 

من میهمان زمین ام

و خواهم رفت .

بگذار سکوتم تو را بشکند

وقتی نمی فهمی مرا ..........

پی نوشت : خودم گفتمش ...

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:21 توسط ستاره| |

تا حالا شده تو یه چرخه ای بیافتی که احساس کنی چیزی داره تو رو به سمتی پیش می بره ...

 

من افتادم

 

تقریبا ۲ سالی هست

 

ولی چرخه ها ، گاهی متفاوت می شن ... یعنی یه جورایی دنده به دنده می شی ... ولی همشون به هم متصلن ... امروز رو یکی از دنده ها افتادم که دست بر قضا قبلا مسیرهای کمرنگی رو به سمتش طی کرده بودم ...

 همه چیز از یه مهمونی ساده شروع شد ... که منتهی شد به یه بیماری ... و خوب نشدن .. و هی دکتر رفتن ... و بلاخره یه جورایی ظاهرش خوب شد ولی باطنش نه ...

امروز در به در دنبال آزمایشگاه می گشتم که بتونه آزمایشی رو انجام بده ...

دیدی یه موقع هایی یکی رو می بینی می گی : خودشه ... این خودشه ...

تابستون بود ... یه ملاقات یک ربعه با یه کسی داشتم ... ملاقات ما تموم شد .. من رفتم ...تابستون گذشت ... پاییز و ....

با من بود ... همیشه .... حالا نمی گم چشامو باز کردم تو ذهنم بود و به یادش خوابیدم ... ولی تو همون لحظات یه چیزی بین ما گره خورد ... چیزی که من همیشه دنبال گرده زدنش بودم ... خودم می خواستم ... سالها بود که می خواستم ... شاید هنوز به اندازه کافی چیزهایی رو تجربه نکرده بودم که ندیده بودمش ... و شاید وقتی دیدمش اونقدر هنوز لیاقت پیدا نکرده بودم که پیشش بمونم ...

وقتی دنبال آزمایشگاه می گشتم .. از جلوی درب ساختمونی که اون توش بود رد شدم ... نتونستم همینطوری رد بشم و برم ... رفتم تو ... رفتم که برای همیشه داشته باشمش ...

هنوز ندارم ... هنوز ... ولی شاید یه روز ... من امیدوارم .... و انتظار می کشم ....

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 12:28 توسط ستاره| |

روزی تو خواهی آمد ... از سوی مهربانی ... اما دگر نبینی ... از من بر جا نشانی

تو روح سبز ِ .... می مانم ...باران بود ادامه اش ... یا گلها ؟؟؟؟ اصلا هر دویش

+++++++

دلم تنگش می شود ... سیگارش را شاید ... پنهانی گوشه لبش می گذارد ... حرص می خورم ... و سکوت ...

بیچاره هم این دل من هم... عجب گیری کرده با این " من " ...

می روم خانه ... می گویم ... چمدانت را ببند ...

می پرسد : کجا ؟

می گویم : بیا برویم ... فقط برویم ... شاید دارآباد .. میایی ؟؟؟ بیا یک روز مرخصی خانگی از من .. یک روز مرخصی دوستانه از تو ... بیا برویم ... بی خیال دنیا ... برف هم که نیاید ... مهم نیست ... خودم برایت یک سبد برفک می آورم ...مگر یخچالمان مرده ؟؟؟            و هر دو می خندیم ...

(چقدر دلتنگ هر دو خندیدنم ... یا هر سه ... بیا دوستان مجاز ت را هم بیاور ... مجاز با ضمه  .. البته... دو نفری هم حسابی کیف دارد صد البته )

 ( خودمم نمی دانم منظورم از " هر سه " چی بود !!!!!!)

به نظر نمیاد آدم تو عکس لعیا باشه !!!!!!!!

تو عکس بالا هم مثل بچه ها برایت قلب گذاشتم ... چون مثل بچه ها دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 15:15 توسط ستاره| |

هر پگاه

دلتنگ می شوم و

تنگ دل 

 چه بازی پیچیده ای یست با خودم

تنها بازیکن معرکه 

 یکه و تنها

 می بازد  و ...

 می سازد و ....


التماس دعا  در این روزها ...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:4 توسط ستاره| |

اینجا را به اشتباه آمدیم ... من و تو ...

 سایه ها جای خوبی برای آفتاب گرفتن نبود...

گفتی : بنشین ... نشستم ... برایم قصه می گفتی ... سرم به روی پاهایت نقطه ایجاد خط مستقیمی بود از قلب من به تو ... آن روزها نمی دانستم ...یک انکسار ساده ... می تواند ... این خط سخت را به سختی بشکند ...

از دیدن آیینه خنده ام می گیرد ... کودک شیطانی را به سوگ نشسته ام ... کشتمش ... بی هیچ ردی ... صحنه ساز خوبی بودم در این بازی ...

 


 معرفی : کسانی که شعر دوست دارن می تونن اینجا کلیک کنن 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 12:24 توسط ستاره| |

  

در آسمان هیزم می سوزد

مغز من کباب شده

و تمام شهر آلوده است

" کاش این مردم ... دانه های دلشان پیدا بود "

دستانم گز گز می کند

و زانوهایم گره دار شده

کسی بند کفش هایم را به هم بسته

و حس باز کردنشان نیست

مردی از زیر ناخن هایش لاشه سوخته بیرون می کشد ....

کلاغ ها حاکم می شوند

 وقتی دود همه جا را می گیرد ...

سالهاست حمام نرفته ام

بوی گند از پشت چشمانت دیده می شود

کرمها مرگ دندانم را جشن گرفته اند

 و من عزای خودم را


دارم دوران نقاهتم را می‌گذرانم. این روزها لرزش پای بچه گوساله‌ی مادر مرده‌ای را که باید یاد بگیرد تنها روی پاهایش بایستد، درک می‌کنم.

جای بعضی زخم‌ها اگر باقی نماند، چه فرقیست میان زخم کاری و زخمی سطحی؟! گویی جای زخم هویت می‌بخشد زخم را! جای زخم پادزهریست علیه فراموشی...

این روزها دلم تنگ است، دلتنگ سیمای خودم در آیینه‌های به‌جا مانده از سالهای نزدیک، که سرمست عبور کردم از میانشان.     "یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود.... رقم مهر تو بر چهره‌ی ما پیدا بود"

روزهایی که گذشت، سنگین گذشت، سنگ بودم، سنگ‌ترم کرد. در خلال همین روزها بود که تازه فهمیدم این "سنگ بودنم" حالتی تدافعیست تا در هر حرارتی آب نشوم، که پذیرنده نباشم... گاهی برای شناخت خویش چقدر باید هزینه کرد!!

در این روزها بر من معلوم شد که اعتماد سقفی دارد، باور نیز. باید غربالهایی بگذارم جایی در پس چشمانم، نه، درون چشمانم. جایی قبل از شبکیه. و درون گوشهایم، جایی قبل از صماخ. باور کردنی‌ها را جدا باید کرد از باور نکردنی‌ها. برای هر دسته خانه‌ای درست می‌کنم در مغزم، با حداکثر فاصله‌ی ممکن.

از این پس هر که هرچه ادعا کرد، فقط می‌بینم و می‌شنوم. برای باور کردن، ادعا هیچ‌گاه کافی نیست. مبنای تمام باورها باید "اثبات" باشد. مِن بعد خواهم دانست که حتی هر اشکی بی‌رنگ نیست، بیهوده نباید باور کرد اشک را هم.

این چند روز می‌خواهم کسی را دوست نداشته باشم، شاید مساوی بشود بادوست داشتن تمام کسانی که اظهار کرده‌اند به دوست داشتنم! عجیب دلگیرم از تمامی‌شان، آنهایی که با "ترین"ها توصیفم می کردند... چقدر فرق داریم ما آدمها با هم!

دارم ریسمان‌های نیازم را از دیگران، دانه دانه می‌برم. دریغ! سقف نیاز به انسان‌ها چه پایین طراحی شده! زیر سقف دلم می‌گیرد. ریسمان‌ها را که ببرم، زیر آسمانی که همه جایش بی‌رنگ است، رها، نفس خواهم کشید.

 

منبع متن اینجا می باشد .... شاید شعر ... شاید نه ... تحت عنوان زخم از خودم بود که فراخور حال و روزم هست ... و این متن عجیب سنخیت دارد با امروز من ....
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 9:50 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin