مثل لبخند ... برای تو
جز خدا به هیچ کس تکیه نزن ....
- خود ِ شجریانم گریه می کنه وقتی اینو می خونه
می دونی چرا من تو انتخابات ریاست جمهوری شرکت نمی کنم ؟ واضحه ... برای اینکه باید نامزد بشیم ... اول اینکه فرهنگ خونواده ما می گه عقد و عروسی با هم باشه... نامزد بازی خبری نیست .. دوم اینکه : یه اخلاق بی خودی دارم و زود وابسته می شم ... بعد اگه یه موقع خدایی نکرده ، زبونش لال ، نامزدیمون به هم بخوره ، یا معتاد می شم یا تولیدی آبغوره راه می ندازم ...البته اینم که نمی شه اسمشو گذاشت کار تولیدی ... فردا پس فردا ، بازار پر می شه از آبغوره های چینی ... اونوقت من هم نامزدیم به هم خورده ، هم آبغوره هام باد می کنه رو دستم ، یههو منفجر می شه ، این ممالک بی تربیت خارجی میان می گن اینا تروریستن ... حالا چه می دونن من بیچاره دنبال یه لقمه نون حلال بودم ... که اونم شده در حد یه برچسب روی بازرگانی مسلمونا.... حالا فهمیدی ؟ چن روزی بود احساس دماغ سوختگی می کردم ...البته دماغ سوخته نشده بودمااا... بلکه این انتهاش هست ... یه چیکه بالاتر ..آها ... همونجا رو می گم ... آی می سوخت .... آی می سوخت ... نه بابا .. دماغ سوخته نشدم که ...دماغم می سوخت ... حالا می ذاری حرفمو بزنم یا نه ؟؟ جمعه از شدت بیکاری نشستم تلویزیون نگاه کردن ... چی نشون بده خوبه ؟ فیلم سینمایی صد بار پخش شده " پاییزان " حالا من برای چی این فیلمو نگاه کنم خوبه ؟؟؟ کلا فقط و فقط به خاطر دماغ کتی جون ( کتایون ریاحی ) ... جاتون خالی ... آی تصویر نیم رخ گرفته بودن از این بنده خدا ... آی تصویر نیم رخ شب هم با " بینی " زلیخا مقایسه کردم ... گفتم : عجب .... یعنی کجا عمل کرده ؟؟؟؟ چه کارش خوب بوده هااااااااا ...... صبح هم به جای ورزش صبحگاهی و نگاه به افق دوردست و برنامه ریزی روزانه ... گفتم الان که نه ... ولی یخده که سن و سالم رفت بالاتر ... می رم می دم بتراشنش .... منم صاحب " بینی " بشم ... بعد هم مقداری گلاب سنتی به خودمان زدیم و از خانه رفتیم بیرون ... حالا هی آبریزش ... هی آبریزش ... مگه بند میاد .... به این خانومه بغل دستیم که تو ماشین بود گفتم : خانومه ... من سرما نخوردما ... حساسیته ... به نظرم مال این عطرست ... خانومه گفت : نه عزیزم حساسیت نیست ... از دماغتون داره خون میاد نتیجه گیری اخلاقی : بهتره آدم فضول کار دیگران نباشه ... خیلی زرنگی مراقب دماغ خودت باش
بی ارتباط : خیلی خوبه که آدم تو بعضی چیزا تنوع ایجاد کنه ...اگه در طمع های خوراکی ها و نوشیدنی های روزنه ات هم تنوع ایجاد کنی ... مزه ها نمی میرن ....و زنده و تازه می مونن ... یکی از چیزایی که می شه این قاعده رو به سادگی براش رعایت کرد ... چای هست ... در این آدرس چای های طمع های مختلف و خواص اونها آمده غیر از اینها چای نعنا ( به ویژه در فصل خودش و با نعنای تازه ) و چای آلبالو و چای هل هم هست ... فعلا اینا رو یادمه در جوابش خندیده بود ... تو ذهنش اومد:عجب مهمونی ای بشه ... حسابی خرج کرده بود... کلی خرید ... می خواست کاری کنه که به قول یکی از دوستاش: چشم همه در بیاد چیزی نمونده بود به مهمونی رفت خرید ... تمام دستاش پر بود از نایلونهای خوراکی ...چه کیفی داره ... خب ؟ چی رو تو کدوم ظرف بریزم ؟؟؟ صدایی شنید ... .... داریم ... سی دی ... کتاب ... ناقص بودن شنیده ها توجهشو جلب کرد و سرشو بلند .. چیزی اونو از تو سبد خوراکی ها کشیده بود بیرون زنی چادری ... جوان ... در سرما ، تو یه گوشه تاریک٬ که نزدیکی ورودی یه رستوران آنچنانی ایستاده بود ... - کتابای آموزشی خانوم؟ . اینو زن گفت . خرید هایی که دستش بود رو با یه تکون کشید بالاتر ... قدمهاش می رفت ... و خودش به عقب کشیده می شد ... خدای من؟ ... تونستم !!!.. تونستم بفهمم خجالتی رو که می کشه!!! ... چه کار کنم ؟ چقدر بهش بدم ... ۱۰۰۰ تومن ؟... ۲۰۰۰ تومن ؟ نکنه بهش برخوره ؟؟؟ بگه من که گدا نیستم !!!!!!! یعنی خرید کنم... چی بخرم ؟ سی دی آموزشی ؟ به چه دردم می خوره ؟ ولش کن ... بذار برم یه چیزی بدم ... ایستاد ... برگشت، نگاه کرد ... خیلی دور شده بود ... قدمهاش رفته بود .... برنگشت ... ( شاید همه اونهایی که قدمهاشون می ره ... برنگردن .... ) - بپر تو بغل مامانی ببینم خوب می پری یا نه ... دخترک که انگار منتظر شنیدن این جمله یا شروع یه بازی جدید بود داد زد و گفت : - آخ جووووون . و پرید و خودشو تو فاصله دستهایی که براش باز شده بود انداخت و با لحن قشنگُ کودکانش پرسید : - چی کا می کنی مامانی ؟ - دعا می کنم .... - خیلی شد که ..!!!!! مادر لبخندی زد ... - قربون تو دختر گلم برم من ... برای اینکه یه چیز گنده می خوام از خدا ... دخترک بادستاش موهایی که ریخته بود توی صورتش رو پس زد و پرسید : - چی می خوای آخه ؟ به بابایی بگو خب !!! - بابا خیلی قویه ... اما برای انجام اون کاری که من می خوام باید یکی باشه که زورش از بابایی هم بیشتر باشه ... دختر درمونده شده بود ... شایدم کمی ترسید ... ناله وار گفت : - آخه چی می خوای ؟ - یه دایی هست ... - دایی رضا؟ - نه ... یه دایی دیگه ... که .... چیزه ... می دونی بهار ؟ توضیحش یه خرده سخته ... دایی ای که می گم یه چیزی از خدا می خواد ... مثلا سلامتی .. یا چیزی شبیه این ... - مریضه ؟ اوف شده ؟ - خب مثل این می مونه ه تو دل درد بگیری ... من اولش نمی دونم گرسنته ! مریض شدی ! یا داریم بازی می کنیم !! دختر که انگار کمی تونسته باشه قضیه رو درک کنه داد زد و گفت : فهمیدم . و از خوشحالی یه تکونی به پاهاش داد ... دونه های تسبیح به هم ریخت و جابه جا شد ....مامانی ؟ نمی دونی چرا دایی دلش درد می کنه ؟ - ای قربون اون فهمت برم من ... . و بهار رو به خودش چسبوند و یه فشار کوچیک بهش داد ... بعد آروم از خودش کمی فاصله داد و گفت : - آره دخترم ... دایی یه جورایی دلش درد می کنه که من تا حالا اونجوری دلم درد نگرفته .. و نمی دونم چی بخوره حالش خوب می شه ... - برای همین الله می کنی ؟ - آره گلم ... کمی رفت تو فکر ... و ادامه داد : از خدا که خیلی زورش زیاده می خوام حال دایی خوب بشه ... هم حال دلش ... هم حال دلش ... یه مرتبه بهار از خنده ترکید و تکرار کرد ... هم حال دلش .. هم حال دلش ... - آره ... حالا بنشین رو زمین با هم دعا کنیم ... و دخترک نشست زمین ... گوشه ای از چادر نماز مادر رو به سر کشید ...و از ته دلش از خدا خواست حال دایی ای که مامان می گه خوب بشه ... حال دلش .... و حال دلش ... و خندید ... کسی چه می دونه .... شاید ....
۱- ویرایش می خواد ... می دونم ۲- شخص ثالث قصه اولش عمو بود.... بعد دیدم خیلی قضیه ناجوره ... گفتم دایی باشه بهتره ..چه معنی داره که مامان یه بچه نگران عمو باشه و امروز از آن روزهای بی منظور است ... می خواهم فقط بنویسم .. همین ... می توانی نخوانی ... و می توانی بخوانی و مرا لای به لای همین بی منظور ها پیدا کنی ... حالا پیدا کنی که چه ؟ هیچ ... که وقتی مرا یافتی ... رهایم کنی ... اینطوری هر دو راحت تریم ... هم من ... هم تو حالا چه بگویم ؟ می خواهی از داستان پسرعجیبی که بعضی روزها می بینم و کنارش می نشینم بگویم ؟ همیشه دلم می خواسته از او بگویم ... ولی نمی دانستم چه چیز این رابطه را ... خب در واقع یه پسری هست که تا دلت بخواهد سحر خیز است ... و این تنها وجه مشترک ماست بقیه در ادامه مطالب همین جمعه ساعت ۱۰ صبح بود که حسابی حوصله ام را باد با خودش برده بود ... که قصد خرید کفشی کردم ... بی آنکه در فکر پایی باشم برای رفتن ... حالا اینکه " قصد " کرده بودم خودش نعمتی بود .... همه پولی که داشتم را برداشتم و شال و کلاهی و .... راه افتادم ... همیشه همه آنچه را که داشته ام با خود برداشته ام ( کاش پس انداز کردن هم به ما یاد داده بودن این والدین ).... ولی انگار وضع معیشتی کسبه ، خدا را شکر بهتر شده... ۱۱ صبح هم که می شود ... کرکره ها پایین است ... بی نیازی هم چیز خوبی ست ... دنبالت هم که بیایند ... به فکر صلاح مملکت خویشی .... یعنی من خیلی زود بیدار شده ام ؟؟؟؟ بچه که بودم ... آن وقتها که هنوز " قد می کشیدم " همه اش خواب بودم ... حالا که از قد کشیدن مانده ام بیدار می مانم که چه ؟؟؟ به امید بــــــــاز... شاید قد کشیدن ؟؟؟؟ بیداری ... بلندی هم می آورد ؟؟؟ می توانستم یک کفش گران بخرم ... اما زندگی دارد به من می آموزد همه دارایی هایم را در یک سبد نریزم ... چه کارگاه اقتصادی ایست این زندگی!!!!!! دو کفش خریدم .. ارزانتر ... اما ... ماندگار تر ... دو کفش که داشته باشم ... می توانم حســــــااااابی سگ دو بزنم ... و کمتر نگران باشم ... حالا فقط مانده پایی برای راه رفتن ... و دوستی برای هم قدم شدن... تا بروم ، و کفش هایم را به همه عابر ها پز بدهم ... اینگونه همه آن کفش های قدیمی ام را که دیده بودند به مرور یادشان می رود ... یادشان می رود دختری را با کتانی ای با بندهای قرمز دیده بودند ... کفش هایم که عوض شود ... شاید مرا هم اشتباهی بگیرند ... دیگر مرا نشناسند ... دیگر نفهمند من همانی هستم که کفشهای کتانی بند قرمزش را برای همیشه در گوشه ای پنهان کرده تا خاطره ای از گامهای دیروزش را با خود داشته باشد ... اینگونه می توانم به سادگی در پشت کفشهایم پنهان شوم و آنها برای همیشه من را گم کنند ... چیزهایی پشت هم میامد و می رفت ... به گمانم خاطراتش بودن ... خیلی نامرتب و در هم ریخته...انگار هر چی آدم تو عمرش دیده بود اون ساعت شب داشتن میومدن سراغش ... یکی بعد از دیگری ... خودشم نفهمید چی شد که یه مرتبه تصویر خاطراتش رو روی دختر زیبای سفید رویی که تو ۱۳ - ۱۴ سالگیش دیده بود ... زوم کرد ... دختری فقط کمی تپل و خوش چشم و ابرو ... موقر ... متین .. و طبق قالبهای شناختی اون روزهاش ... مومن . دختر همیشه یه کفش کتانی سفید پاش بود پاشنه یکی از دیگری به طرز کاملا محسوسی بلند تر بود و با این وجود دختر همچنان لنگ لنگان راه می رفت ... صدای فوق العاده ای داشت ... و همیشه تو صف صبحگاهی مدرسه ... روی سکویی می رفت و می ایستاد و قرآن رو با صوت فوق العاده ای که دلها رو به لرزه می نداخت می خوند ... " إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ"....در آن هنگام كه آسمان شكافته شود به یاد چیزی که اون زمان مرسوم بود افتاد... صوت زن نباید با گوشهای مرد نامحرم شنیده می شد ... اون مطمئن بود اگر دنیا می تونستن صدای این دختر رو موقع قرائت قرآن بشون ... حتما تو دلهاشون انقلابی به پا می شد ... همونطور که برای اون این اتفاق می افتاد ... و هنوز بعد از ۱۴-۱۵ سال اون قرائت ها رو به وضوح به یاد می آورد ... " وَ أَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ"... تسليم فرمان پروردگارش شود -و سزاوار است چنين باشد- حالا داشت پاهای خودش رو با دختر مقایسه می کرد ... ظاهر سالمی داشتن ... اما تمام عمر لنگ زده بود ... " وَ إِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ" .... و در آن هنگام كه زمين گسترده شود، " وَ أَلْقَتْ ما فِيها وَ تَخَلَّتْ"....و آنچه در درون دارد بيرون افكنده و خالى شود، یه مرتبه چیزی اونو از خاطراتش به بیرون پرتاب کرد ... درد می پیچید و از جونش بالا می رفت ... شب بود ... و عادتش بر عدم ایجاد مزاحمت برای دیگران ... مانع از این می شد که کسی رو به کمک بخواد ... در واقع تنها و بی کس مونده بود ... و از دست خودشم کاری ساخته نبود... باید زودتر از این کاری می کرد تا بتونه امشب رو راحت بخوابه ... و حالا دیگه فرصتی باقی نمانده بود ... " وَ أَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ"... تسليم فرمان پروردگارش شود -و سزاوار است چنين باشد- "يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ" ..اى انسان! تو با تلاش و رنج بسوى پروردگارت مىروى و او را ملاقات خواهى كرد چیزی که باعث شده بود کوتاهی کنه برای درمانش ... عدم باور بیماریش بود ... اگه مطمئن بود اینطور می شه ... حتما از قبل یه کاری می کرد ... مطمئن بودن به چیزی ... مطمئن بودن به چیزی ... از خودش سوال می کرد و به پاهای لنگش فکر می کرد ... ![]()
... حالا من نمی گم طولش چقدر بود ... ولی شکر خدا بد نبود و قد و قواره خوبی داشت ...![]()
![]()
![]()

؟؟؟ یعنی چی ؟؟
خیلی ناراحت شدم ... به هر حال موضوع در دست بررسیه و نتیجه تحقیقات به اطلاع عموم می رسه صد سال دیگه ![]()
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |



