تبليغاتX
مثل لبخند ... برای تو


مثل لبخند ... برای تو

جز خدا به هیچ کس تکیه نزن ....

آدمها خیلی عجیبن ... ولی نه همیشه .. فقط تا وقتی که

یا اونها به دلیل  ویژگی ها و فاصله ها ناشناخته باقی موندن ...

یا  من ِ نوعی قادر به درک نیستم .

به هرحال وقتی به اطرافم نگاه می کنم .. می بینم که پر از آدمهای رنگ و وارنگه ... آدمهایی که خداییش صحبت کردن با بعضی هاشون سخته برام ... و البته اصراری هم نیست

نوشتن رو دوست دارم ... ولی الان نه دیگه اینجا ...

اینجا نوشتن برام قشنگ بوده و هست ... ولی یه نوع خاصی نوشتن رو می طلبه ..

من تمرین های زیادی با این وبلاگ انجام دادم  . مثله اینکه :

- مخاطب کیه ؟ چی می پسنده ! چی می خواد ! برای خوندن چی وقت می ذاره ! مخاطب خاص کیه! چطور تحت تاثیر قرارمی گیره و......

- من کیم ! چی می خوام ! چیا رو می خوام بگم ! کجاها باید سکوت کنم ! چطور در لفافه حرف بزنم ! چطور مخاطب رو تحت تاثیر قرار بدم ! و  .......

- نوشتن چیه ! انواع اش  چیه ! من توانایی چطور نگارشهایی رو دارم ؟

- " آدم " یعنی کی ! چی !

- با هر کی چطور باید ارتباط برقرار کرد !

- نگاه آدمهای مختلف به دنیا چه نگاهیه !

- من چه چیزهایی بلد نیستم ! تجربه نکردم ! نمی دونم ! نشناختم !

- و ............. هزاران هزار تجربه و حرفه دیگه

الان فکر می کنم که به یه جایی رسیدم که باید کمی از این محیط فاصله بگیرم ... یعنی میزان در اینجا بودن ... در این سطح دیگه کافیه ... پرنده سپاه باید از خورشید بویو خارج بشه و وارد دنیای بزرگتری بشه

مدت زیادی بود که به عمد نوشتنهای مخصوصی رو دنبال می کردم . شعر گفتم . در حالت های احساسی مختلف ( خشم ، شادی ، غم ، بی تفاوتی ) نوشتم و گاهی با هم مقایسه اشون کردم .

در حالتهای خود خواسته و غیر احساسی و منظور دار هم نوشتم و با اونا مقایسه کردم ...

اینا رو گفتم که بگم : بودن در اینجا از هر لحاظ برای من خوب بود ... درسته که تجربه های تلخ هم داشتم ... ولی مهم نیست ... مهم یادگرفته .... و اینکه چی یاد بگیری ... و چطور یاد بگیری ...

من هنوز یه بچه ام ... تقریبا هیچی نمی دونم ... ولی تلاش می کنم تا بفهمم و بفهمانم ...

خداحافظ  تا روزی که دوباره برگردم...

اما اگه دلتنگتون شدم یا بهتون نیاز پیدا کردم ... که حتما هم همینطور می شه ... میام.

بودن با شما ها هم عالمی داشت برای خودش

سبز باشید و سربلند ...

اراتمند شما . ستاره -

( اگر دوستی فرمایشی داشتن ، برام ایمیل کنن لطفا )

پ ن : هر چی هستین ، بی انصاف نباشین .

پ ن ۲ : لامصب اولش دل کندن برام سخته . از وقتی یه ملکول بودم . ولی وقتی دل کندم ... رفتم دیگه ... بنابراین از اینجا دل نمی کنم که برگردم .

پ ن ۳ - ............................................

پ ن ۴ - اگه هر کسی رو به هر نوعی اذیت کردم ... ببخشه لطفا ...

پ ن ۵ - من یه دفعه وبمو حذف کردم . وقتی برگشتم کلی از دوستای قدیمی رو از دست داده بودم ... هرچند اگه مونده بودم هم از دست داده بودمشون  ولی امیدوارم وقتی برمی گردم باشین و اگه نبودین هر جا هستین خوش و سلامت باشین .

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 9:18 توسط ستاره| |

روز معلم گرامی باد

خاطره ای از استاد مرتضی مطهری به نقل از همسرشون :

یک روز مشغول نماز و عبادت بودم . هنوز فرزندی نداشتیم و آقای مطهری تا آن زمان کتابی ننوشته بودند . به من گفتند : خانوم ! منو دعا کنین . دعا کنین برام وقتی از دنیا رفتم به خاطر دو چیز از خدا نخوام منو به دنیا برگردونه . یکی ثمراتم ! یکی اثراتم !

پ ن : می دونم می دونین  اما منظور از ثمرات فرزندانه .

پ ن : یادش به خیر  ، یه روز که روز معلم بود ، یه زنبیل پر از گل بردم مدرسه . از بس که تعداد گلها زیاد بود و چون هنوز  زنبیل چیز بدی نبود   مرتب و خوشگل گذاشته بودیم اون تو .

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:17 توسط ستاره| |

 -  این آهنگ شجریان ، اصلا هم غمگین نیست ...

-  خود ِ شجریانم گریه می کنه وقتی اینو می خونه


می دونی چرا من تو انتخابات ریاست جمهوری شرکت نمی کنم ؟

واضحه ... برای اینکه باید نامزد بشیم ... اول اینکه فرهنگ خونواده ما می گه عقد و عروسی با هم باشه... نامزد بازی خبری نیست ..

دوم اینکه : یه اخلاق بی خودی دارم و زود وابسته می شم ... بعد اگه یه موقع خدایی نکرده ، زبونش لال ، نامزدیمون به هم بخوره ، یا معتاد می شم یا تولیدی آبغوره راه می ندازم ...البته  اینم که نمی شه اسمشو گذاشت کار تولیدی ... فردا پس فردا ، بازار پر می شه از آبغوره های چینی ... اونوقت من هم نامزدیم به هم خورده ، هم آبغوره هام باد می کنه رو دستم ، یههو منفجر می شه ، این ممالک بی تربیت خارجی میان می گن اینا تروریستن ... حالا چه می دونن من بیچاره دنبال یه لقمه نون حلال بودم ... که اونم شده در حد یه برچسب روی بازرگانی مسلمونا....

حالا فهمیدی ؟

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 8:51 توسط ستاره| |

چه حس مشترک خاص قشنگی بین ِ من و دوستمه

من فکر می کنم که یه جورایی دیونست ....

اون فکر می کنه که هر جا می ره دیونه خونست  


بهم می گه : تو ایده آل نیستی !!!! ولی بهترینی

 منم هنوزم نفهمیدم تعریف کرد، تحقیر کرد ، تهدید کرد !!!!!!!!!


هر استخری که موسیقی باکلام می ذاره ! سوراخ بشه الهی... حیف صدای آب نیست ؟
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:54 توسط ستاره| |

دور از جان ِ همه ء جمهوری ها ! تازگی ها واژه های غریب و نامآنوسی توسط معلوم نیست کیا ، ولی معلوم الحال ،  به صورت زیر پوستی ، به پس آب ِ پس مانده های فوتبال کشور ِ چند هزار سال متمدن ِ ما تزریق می شود و کسی هم " ولی انگار نه انگار "

خلاصه که در همین جا  هر گونه ارتباط زیرزمینی و هوایی را با این بابا " افشین امپراطور " شدیدا تحریم و تکذیب می کنیم .  و رسمآ خوشحالیم که فوتبال ما اگر آبرو ندارد ، کله مربی ِخوش تیپ دارد و ماهم بیشتر از همین خوشحالیم ... چون جوانان غیور ما ، به ویژه مادران آینده ، بیشتر به همین چیزا کار دارن تا همون چیزا ...

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:45 توسط ستاره|

بدینوسیله

روز جهانی ِ پشه مالاریا را

به همه دوستان و دشمنان و کسبه محل ، که به انحاء ِ مختلف

سعی در گـــَزیدن ِ  دیگران دارند ...

تبریک عرض می نمایم .

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 8:38 توسط ستاره| |

واسه چی آخه دقیقا همیش موقع پخش جومونگ باید فوتبال داشته باشه ؟ مگه من چه کار کردم ؟ آخه چرا من اینقدر بدبختم ؟  منم که دیدم اینطوره درجا نفرین سیاهمو دنبالشون فرستادم ... هی گل خوردن ... من هی کیف کردم ... تا اینا باشن که دیگه منو اذیت نکنن ..

( گفتم این شکست رو من گردن بگیرم که این حیف نانها ، ناراحت نشن یه موقع خدای ناکرده نازکتر از گل بشنون )

==========++++==========

من می گم سرمربی باید خارجکی باشه ، که اگه هم با کسی دعواش شد ، کسی نفهمه چی می گه و هر دفعه چیزی گفت مرتجمش الکی بگه داره ازتون تقدیر و تشکر می کنه ... و بعد زندگی شیرین می شود ... چون خیلی اوقات دارن بهمون ناسزا می گن و تحقیرمون می کنن ، ما فکر می کنیم که دارن ازمون تعریف می کنن ... اصرار اصرار که تشکر کنیم و جبران ...

=========++++===========

بزرگترین لذت ایرانی در گذشته : منقل و زغال و اینا ... ( می گی نه ، برو کتابخونه ملی ، می بینی )

بزرگترین تفریح ایرانی در حال : منقل و زغال ، چایی ، اکس ، دوستیابی ، غر غر ، الافی ، تیپ زدن و دور خیابونا گشتن از بس جایی نیست که بگردی و تازه مجانی هم هست و تو پول نداری که بری جای خاصی رو بگردی ، حرفای الکی زدن ، اینترنت بازی  و ... اینا .

=========++++===========

قربون خدا برم از بس که نازه ... اقا یه سایته بود ما رفتیم عضوش شدیم ... که خیر سرمون انگلیسی امان بهتر تر بشه ...

سایت نبود که ... دیونه خونه بود... یه مشت روانی ریخته بودن توش ... همشونم از دم ، منو خیلی دوست داشتن ...دلشون می خواست بیشتر با من اشنا بشن و اینا ... بعضی هاشون کلی جملات قشنگ مشنگ می فرستادن ... یادشون می رفت قبلا فرستادن ، چن روز بعد دوباره کپی پیست می کردن همونا رو می فرستادن ....

اینا یه طرف ، ایمیلهای سایته یه طرف ، کسی از نزدیک ما رد می شد ، خبر می داد با ایمیل می گفت این از اینجا رد شده ...می گفتم آخه خنگه ... من خودم الان اونجام ... دارم می بینم ... تازه نمی خواد این همه توضیح بدی ... 

ماهم از اونجایی که خدا صدامون رو به خوبی می شنوه امروز گفتم : هلپ می پیلیز مای گاد .

اومدیم دیدم سایته فیلتر شده  خداروشکر

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:23 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin