تبليغاتX
مثل لبخند ... برای تو


مثل لبخند ... برای تو

جز خدا به هیچ کس تکیه نزن ....

دوست " ترین " ها به ترتیب :

۱- خدا

 

۲- خود ِ شخص

 

۳- هر کسی یا هر چیزی که تو رو به شناخت بهتر خودت یا خدا نزدیکتر کنه

 

۴- هر کسی یا هر چیزی که به هر عنوانی به تو کمک کنه ( اینو بیشتر روش فک می کنم ... نمی دونم هنوز یه دوست باید حتما در چیزی کمک کنه ؟ یا فقط " باشه " کافیه ؟ اونوقت اگه فقط باشه ... دوسته ؟ یا چیزدیگه ؟)

 

پ ن ۱ : در ترتیب قرارگرفتن ردیف ۱ و ۲ خیلی فک کردم ... شاید جوابش خیلی ساده باشه ... هر چند من طی زمان بهش پی برده باشم ... ولی خدا دوست بهتریست برای ما، نسبت به خودمان، برای خودمان ... چرا که ما به همه چیز اشراف و آگاهی نداریم و در منطقی ترین شرایط نیز ممکنه به خودمون لطمه بزنیم ...

 

پ ن ۲ - نمی خواستم موضوع با گذاشتن یه پست برام بخوابه .... عکس العمل افراد در مقابل سوالاتم بسیار جالب بود ... من در لفافه شروع به یه تحقیق کرده بودم ... دیگران با شنیدن کلمه دوست ... واکنش های مختلفی داشتن : عده ای خشمگین بودن ... عده ای زخم خورده ... عده ای سپاسگزار ... عده ای هم کلا منکر می شدن ... مثلا یکی به من گفت چیزی به عنوان دوستی وجود نداره و هر چیزی که هست " رقابته " این رقابت می تونه مثبت یا منفی باشه ...

 

پ ن ۳-  فهمیدم خوبه آدم گاهی اوقات سوالات پرتی از دیگران بپرسه ... اینطوری می تونه اطرافیانشو بهتر بشناسه ...

 

پ ن ۴ - برام مهم نیست چقدر به نظرتون بچه گانه بیاد ... من قبل از فک کردن به این موضوع در قلبم به چیزی به نام " دشمن " معتقد نبودم ... به نظرم همه دوست بودن .... همه آدمها حتی در بدترین شرایط  داشتند چیزی می آموختند ... هرگز نشده کسی به من بدی کنه و اون بدی سر منشاء یه خیر و برکت عظیم برام نشه ... یه شب قرآن رو به نیت همین پست باز کردم ... خیلی برام جالب بود که تا به حال این کلمات رو فقط " خوانده بودم " .... خدا در قرآن فرموده(مضمون) : شیطان دشمن شماست ...با این حساب من دو بند به محدوده های ذهنیم اضافه کردم ...

دشمنان :

۱- خود ِ شخص ( در هر چیزی که بشه شخص رو سرزنش کرد ... مستقیما مسئولیت آن با شخص است نه با خدا.... این خود ما هستیم که فریب می خوریم و اشتباه می کنیم ... و این از خود ضربه خوردن اگر عامل رشد نشود ... خوشایند نیست  )

۲- شیطان


دلم می خواست یه پست بذارم در ارتباط با  دوستها ... روابطشون ... تاثیرشون ... انواع و تقسیم بندی هاشون ...و یا هر چیزی که مربوط به اونها می شه ... ولی شاید به تعداد دوستها ... تقسیم بندی وجود داشته باشه ...

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 8:58 توسط ستاره| |

عشق افلاطونی عشقی است که در ان روابط جنسی وجود ندارد یعنی دو فرد بدون لحاظ جاذبه‌های جنسی به یکدیگر عشق می‌ورزرند.اين عشق عشقيست بين دو دوست يا پدر يامادر


اینو ازاینجا می خونم ... چه توضیح ناقصی .. بذار خودم کاملش کنم ...ولی نه ... آخه بابای دوستم می گه : مردها ۹۹ درصدشون آمادس ... فقط منتظر یه درصد تو هستن ...

پس اصلا ولش کن ...  کی حوصله داره .... با این آمارای خفن من می خواستم از عشق به گل و گیاه و معصومیت کبوتر حرف بزنم ؟؟؟دلم می خواد ازش بپرسم که به عنوان یه مرد احساس امنیت می کنه که دو بند به عقد نامه اضافه شده ؟؟؟ حالش بهتره یا نه ؟ ولی هیچی نمی گم ....

می رم دکتر ... آزمایشامو نگاه می کنه ... می گه چرا اینقدر دیر اومدی ... جوابشو نمی دم ...

می گه علاوه بر خیلی چیزا ... کم خونی شدید هم داری .... می گم : کم عقلی شدید چطور ؟         نگاه می کنه ... می گه : داری         می گم : من موندم با این همه کمبودهایی که دارم چرا هیکلم نافرمه هنوز ... لاغرتر از این نمی شم ؟              می گه : نافرمی از کمبوده دیگه

قرص می نویسه ... یه تپه ... حوصله ندارم این همه به قرص ها پابند باشم... کاش قرص های متنوع تری با طول درمان کمتری می نوشت ...          می فهمه چی دارم می گم با خودم .... می گه : باید صبور باشی ... بعدا چراییشو می فهمی ... اگه صبور نباشی ...هیچ وقت نمی فهمی ...هیچ وقت ... و این بدترین چیزه .... فرصت فهمیدنو به خودت بده ...           کلمو تکون می دم که یعنی باشه

میام داروخانه ... می پرسه : دستورشو می دونی ؟       نگاش می کنم ... چقدر حرف می زنه این مرد... کارتو بکن ..     می نویسه :قبل از غذا .... بعد از غذا ....           هر چی بچه تر باشی تو چیزی بیشتر بهت دیکته می کنن....

به هر حال بیشتر دوست دارم فضولی کنم تا به حرفاش گوش کنم... دلم می خواد از پنجره کوچیکش برم تو ... مثل آلیس که می ره تو سرزمین عجایب ... همیشه دلم می خواست برم تو یه سرزمین عجیب جدید ... ولی امروز حوصله عجیبتر از اینا رو ندارم ... دوز مصرف چشم گرد کنها خیلی بالارفته تو تنم ... و اینو تو برگه آزمایشم ننوشته بود... 

   آزمایش از امتحان راحت تره  ... تو آزمایش ... یه چیزی از خودتو می دی ... می ری پی کارت ... بقیه می شینن بررسی کردن ... تو امتحان می شینی .... بیچاره می شی تا چارشو پیدا کنی ... 

از خودم می پرسم : الان خدا داره منو امتحان می کنه ؟          می خندم ... قربون اون امتحان کردناش برم من ... خودشم تقلب می رسونه .... بازم می خندم ....  

اینجا هم عکس یه انار می ذارم برای دل خودم ... و شما ... فقط برای دلمون ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:14 توسط ستاره| |

همکارش شیطنت وار گفت : تنها نامه ای که تا به دستت می رسه سریع بازش می کنی و می خونی ... همینه ...فیش حقوقت ... تازه کلی هم روش فکر می کنی ....

در جوابش خندیده بود ...

تو ذهنش اومد:عجب مهمونی ای بشه ... حسابی خرج کرده بود... کلی خرید ... می خواست کاری کنه که به قول یکی از دوستاش: چشم همه در بیاد

چیزی نمونده بود به مهمونی

رفت خرید ... تمام دستاش پر بود از نایلونهای خوراکی ...چه کیفی داره ... خب ؟ چی رو تو کدوم ظرف بریزم ؟؟؟

صدایی شنید ...

.... داریم ... سی دی ... کتاب ...

ناقص بودن شنیده ها توجهشو جلب کرد و سرشو بلند .. چیزی اونو از تو سبد خوراکی ها کشیده بود بیرون

زنی چادری ... جوان ... در سرما ، تو یه گوشه تاریک٬ که نزدیکی ورودی یه رستوران آنچنانی ایستاده بود ...

- کتابای آموزشی خانوم؟  . اینو زن گفت .

خرید هایی که دستش بود رو با یه تکون کشید بالاتر ...

قدمهاش می رفت ... و خودش به عقب کشیده می شد ...

خدای من؟ ... تونستم !!!.. تونستم بفهمم خجالتی رو که می کشه!!! ... چه کار کنم ؟ چقدر بهش بدم ... ۱۰۰۰ تومن ؟... ۲۰۰۰ تومن ؟ نکنه بهش برخوره ؟؟؟ بگه من که گدا نیستم !!!!!!! یعنی خرید کنم... چی بخرم ؟ سی دی آموزشی ؟ به چه دردم می خوره ؟ ولش کن ... بذار برم یه چیزی بدم ...

ایستاد ... برگشت، نگاه کرد ... خیلی دور شده بود ... قدمهاش رفته بود ....

برنگشت ...

( شاید همه اونهایی که قدمهاشون می ره ... برنگردن .... )

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 19:1 توسط ستاره| |

پاهاش خواب رفته بود ... کمی این پا و اون پا شد .. گوشه چادر نمازش رو کمی عقب تر زد و دید دختر کوچیک ۵ سالش هنوز داره نگاش می کنه ... یه فاصله ای بین دو تا دونه های تسبیح انداخت تا نشونه ای باشه که چند تا از ذکری رو که نذر کرده گفته ... تسبیح رو آروم روی زمین گذاشت ... یه لبخند زد و آغوشش رو کاملا باز کرد و گفت :

- بپر تو بغل مامانی ببینم خوب می پری یا نه ...

دخترک که انگار منتظر شنیدن این جمله یا شروع یه بازی جدید بود داد زد و گفت :

- آخ جووووون . و پرید و خودشو تو فاصله دستهایی که براش باز شده بود انداخت و با لحن قشنگُ کودکانش پرسید :

- چی کا می کنی مامانی ؟

- دعا می کنم ....

- خیلی شد که ..!!!!!

مادر لبخندی زد ... - قربون تو دختر گلم برم من ... برای اینکه یه چیز گنده می خوام از خدا ...

دخترک بادستاش موهایی که ریخته بود توی صورتش رو پس زد و پرسید :

- چی می خوای آخه ؟ به بابایی بگو خب !!!

- بابا خیلی قویه ... اما برای انجام اون کاری که من می خوام باید یکی باشه که زورش از بابایی هم بیشتر باشه ...

دختر درمونده شده بود ... شایدم کمی ترسید ... ناله وار گفت :

- آخه چی می خوای ؟

- یه دایی هست ...

- دایی رضا؟

- نه ... یه دایی دیگه ... که .... چیزه ... می دونی بهار ؟ توضیحش یه خرده سخته ... دایی ای که می گم یه چیزی از خدا می خواد ... مثلا سلامتی .. یا چیزی شبیه این ...

- مریضه ؟ اوف شده ؟

- خب مثل این می مونه ه تو دل درد بگیری ... من اولش نمی دونم گرسنته ! مریض شدی ! یا داریم بازی می کنیم !!

دختر که انگار کمی تونسته باشه قضیه رو درک کنه داد زد و گفت : فهمیدم . و از خوشحالی یه تکونی به پاهاش داد ... دونه های تسبیح به هم ریخت و جابه جا شد ....مامانی ؟ نمی دونی چرا دایی دلش درد می کنه ؟

- ای قربون اون فهمت برم من ... . و بهار رو به خودش چسبوند و یه فشار کوچیک بهش داد ... بعد آروم از خودش کمی فاصله داد و گفت :

- آره دخترم ... دایی یه جورایی دلش درد می کنه که من تا حالا اونجوری دلم درد نگرفته .. و نمی دونم چی بخوره حالش خوب می شه ...

- برای همین الله می کنی ؟

- آره گلم ... کمی رفت تو فکر ... و ادامه داد : از خدا که خیلی زورش زیاده می خوام حال دایی خوب بشه ... هم حال دلش ... هم حال دلش ...

یه مرتبه بهار از خنده ترکید و تکرار کرد ... هم حال دلش .. هم حال دلش ...

- آره ... حالا بنشین رو زمین با هم دعا کنیم ...

و دخترک نشست زمین ... گوشه ای از چادر نماز مادر رو به سر کشید ...و از ته دلش از خدا خواست حال دایی ای که مامان می گه خوب بشه ... حال دلش .... و حال  دلش ... و خندید ...

کسی چه می دونه .... شاید ....


۱- ویرایش می خواد ... می دونم

۲- شخص ثالث قصه اولش عمو بود.... بعد دیدم خیلی قضیه ناجوره ... گفتم دایی باشه بهتره ..چه معنی داره که مامان یه بچه نگران عمو باشه ؟؟؟ یعنی چی ؟؟ خیلی ناراحت شدم ... به هر حال موضوع در دست بررسیه و نتیجه تحقیقات به اطلاع عموم می رسه صد سال دیگه

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 8:52 توسط ستاره| |

روزی تو خواهی آمد ... از سوی مهربانی ... اما دگر نبینی ... از من بر جا نشانی

تو روح سبز ِ .... می مانم ...باران بود ادامه اش ... یا گلها ؟؟؟؟ اصلا هر دویش

+++++++

دلم تنگش می شود ... سیگارش را شاید ... پنهانی گوشه لبش می گذارد ... حرص می خورم ... و سکوت ...

بیچاره هم این دل من هم... عجب گیری کرده با این " من " ...

می روم خانه ... می گویم ... چمدانت را ببند ...

می پرسد : کجا ؟

می گویم : بیا برویم ... فقط برویم ... شاید دارآباد .. میایی ؟؟؟ بیا یک روز مرخصی خانگی از من .. یک روز مرخصی دوستانه از تو ... بیا برویم ... بی خیال دنیا ... برف هم که نیاید ... مهم نیست ... خودم برایت یک سبد برفک می آورم ...مگر یخچالمان مرده ؟؟؟            و هر دو می خندیم ...

(چقدر دلتنگ هر دو خندیدنم ... یا هر سه ... بیا دوستان مجاز ت را هم بیاور ... مجاز با ضمه  .. البته... دو نفری هم حسابی کیف دارد صد البته )

 ( خودمم نمی دانم منظورم از " هر سه " چی بود !!!!!!)

به نظر نمیاد آدم تو عکس لعیا باشه !!!!!!!!

تو عکس بالا هم مثل بچه ها برایت قلب گذاشتم ... چون مثل بچه ها دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 15:15 توسط ستاره| |

" کم بهره ترین مردم از صفات مردانگی ،کسی است که دروغگو باشد. "       

                                                                                  امام حسین


ما چطور ادعا می کنیم همدیگر رو دوست داریم ... وقتی به هم دروغ می گیم !!!!!!!!!!!

حتی اگه بدترین آدم دنیا هم که باشم ... و دروغگو ترینشون ... هرگز نمی ذارم قبحش در ذهنم بشکنه ... و نمی شه که بشکنه ... چون این عمل اونقدر بده ... اونقدر زشته ... و اونقدر تخریب گره که ترجیح می دم با هیچ کس حرف نزنم .. تا نشنوم ...

ترجیح می دم اگه دیدم کسی داره دروغ می گه ... صورتمو برگردونم ... و خودمو بزنم به خنگی ... به نفهمی ... تا جای اون آدم تو قلبم نابود نشه ... و این دروغیه که خودم به خودم می گم ...

ولی چرا باید این کار رو بکنم ؟؟؟؟؟!!!!! شاید چون گاهی آدم مجبوره ... و در کمال دردناکی گاهی به بعضی ها حق می ده که دروغ بگن ...

دروغ از اینکه کسی بعد یه عمر از توالت بیاد بیرون ... و تو بلافاصله پشت سرش بری اون تو هم بدتره ..

یا از اینکه کسی رو مهمون کنی ... برین رستوران ... بگین و بخندین ... موقع حساب کردن بفهمی کیفتو نیاوردی هم بدتره ...

دروغ از اینکه پاتو بذاری رو جوجه اردک کوچیک و بی دفاع ... لهش کنی ...وفقط صدای یه جیغ رو بشنوی ....  و رود هاشو ببنیی که از فشار پای تو از شکم پاره شده ش بیرون زده هم بدتره ...

یا از اینکه من اینجا کلی چیزای بد بنویسم هم بدتره ...

دروغ شکستنه ... وقتی بفهمن دروغ گفتی ... تو شرایطی که دروغ نشنیدی ...

دروغ یه زخمه که شاید نه تو بفهمی به دیگری زدی ... و نه دیگری بفهمه که خورده...  ولی هیچ چیز ماهیت زخم بودنشو تغییر نمی ده ... نگاه نکن آدمی که بهش دروغ گفتی شاید بتونه تو رو به عنوان یه کذاب بشناسه ... بتونه با غیر واقعیتها زندگی کنه و یا از اوج گندی که تو زدی رشد کنه ... تو بی وجدانی صرف اصلا مهم نیست که چه به سر اون میاد ... مهم اینه که چه به سر تو میاد ... قبل از اون ... و چه گندی به زندگیت می زنی ...

متاسفم که تو این همه شرایط بد ... بد می نویسم ... بدی زاییده بدی هاست که به مرور برامون رنگ باختن و یادمون رفته چقدر بد بودن و هستن ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 8:40 توسط ستاره| |

         آدمی اگر اهل تعجب کردن باشد از وقتی به دنیا می آید تا وقتی که دراز کش جان قرضی اش را پس ِ  جان آفرین می دهد ...هزار و دویست و پنجاه و شش شاخ روی سرش در می آید ... آخرین شاخ هم موقع دیدن عزرائیل است که از بس تعجب می کند ... سکته می کند و می میرد ...

ناگفته نماند این مال وقتی ست که " عادت " نکرده باشی .. شیک ها لفظ ها به آن  " روز مرّگی " گویند و یک تشدید به حرف " ر " می دهند تا دچار جزئی نگری شوی ... و از کل قضیه که همان " روز مرگی " بدون تشدید ست غافل شوی ...

حالا اگر مبتلا شوی به همین روزمرگی ... تعجبت از هیچ وقت و هیچ چیز خواهد شد... یا جایی که نباید ... تعجب می کنی ...

اینها را گفتم که بگویم از روز عاشورا تا به حال ... جای شاخم عجیب درد می کند .... همان شاخی که به تازگی در آمده و باعث می شود روسری ام خیلی بالاتر از حد معمول بالا برود ... و وقتی به آدم نیاید که بیش از حد مشخصی " دراز " باشد ... مضحک می شود ..

نمی خواهم چیزی که دیدم دچار " عادت " بشود ... و دوست دارم اگر هزار بار دیگر هم دیدمش ... یک شاخ جدید روی سرم سبز شود ...

هنوز هم باورم نمی شود که دیدم که یک دسته عزاداری با طبل و زنجیر و کلی آدم و مداح و میکروفن ... رفتند... در یک بیمارستان

فکر می کردم استاندارد نبودن محدود می شود به پیاده روهایی که هنوز بهسازی نشده و مرا مجبور به پوشیدن کفش کتانی و دور ماندن از " زنانگی های پاشنه دار " می کند ...

فکر می کردم استاندارد نبودن محدود می شود به جلسات امتحان دانشگاهمان که یکی میکرفن را دست می گیرد و تا آخر امتحان سخنرانی می کند

خدا حفظ کند مادربزرگهای مکتب رفته و نرفته امان را که مدام می گفتند : سواد شعور نمی آورد !!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 8:56 توسط ستاره| |

هر پگاه

دلتنگ می شوم و

تنگ دل 

 چه بازی پیچیده ای یست با خودم

تنها بازیکن معرکه 

 یکه و تنها

 می بازد  و ...

 می سازد و ....


التماس دعا  در این روزها ...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:4 توسط ستاره| |

 شبکه ۴ یه فیلم گذاشت تحت عنوان " جنایت و مکافات " ... خب من دفعه اولم بود که می دیدم ..

تو فیلم ...شخصیت اول رفت سراغ مرد تاجری و گفت : می خوام بکشمت ...

مرد پرسید : چرا ؟

شخصیت اول گفت : هرگز نمی فهمی ...

و بدون توضیحی اونو کشت .

دختری که برای نظافت اومده بود ... قاتل رو دید ... به پلیس گفت ...

بعدها قاتل و دختر با هم دوست شدند .

قاتل پلیس رو گمراه کرد و شخص دیگه ای رو به جای خودش معرفی کرد .

دختر ازش پرسید : چرا اون مرد رو کشتی ؟  قاتل گفت : ۳ سال پیش نامزدم رو توی تصادف کشت ... ولی دلیلش این نبود ...اونو کشتم چون حالمو به هم می زد ..

دختر ازش خواست خودشو تسلیم کنه ... و گفت در این صورت برای همیشه منتظر بازگشتش می مونه ... و اون مرد این کار رو کرد

وقتی دختر توی زندان رفت ملاقاتش ... قاتل بهش گفت : منتظرم نمون ...

- چرا ؟

- چون من یه کثافتم ... من یه کثافت رو کشتم ...فکر می کردم کاریه که باید بکنم ... ولی این کار تغییری در تعداد کثافت ها ایجاد نکرد ... چون خودم تبدیل به یه کثافت شدم ... هیچ چیزی عوض نشد ...


 واقعا هم همینه ... " قصد" صدمه زدن به دیگران ... حتی وقتی کاملا معتقدی که داری کار درستی می کنی ... باعث می شه چیزی در تو تغییر کنه ...( شاید چون تبدیل یه قصد به عمل زمان زیادی می بره و باید مقدماتی رو بچینی )

شاید برای اینکه پیروز باشی مجبور بشی خودتو به سطح حریف برسونی ... حالا خدا نکنه اون کسی رو که نیت کردی بهش لطمه بزنی.... آدم " خیلی " بدی باشه از نظرت ..." مجبور " می شی ... مثل اون بشی ... مثل اون فکر کنی ... مثل اون زندگی کنی ...

ممکنه کسایی باشن که این اعتقاد( صدمه دیدن موقع مقابله به مثل )  رو نداشته باشن ... بگن نه ... نیازی نیست مثل اونا بشیم ...

خب منم در جوابشون می گم ... شاید اینطور باشه که تو می گی ... همه چیز بستگی به شرایط داره ... منکر این نیستم ... همه آدمها هم با هم فرق دارن ... ولی آیا " نیت " انجام یه کار ... روی آدم تاثیر می ذاره یا نه ؟؟؟ خب فرض کنیم شما یا من نوعی ، اونقدر هم خودمونو شناختیم که بتونیم این قضیه رو کنترل بکنیم و رومون تاثیر نذاره ... حالا موقع عمل کردنه ... یه نفر هم هست از نظر ما کاملا آدم بی خودیه و باید بمیره و اصلا هم کسی نمیاد بعدا تو رو اعدام کنه ... می کشیش ؟؟؟؟ آره ؟؟؟ می کشیش یا احتمال می دی که شاید تو هم داری اشتباه می کنی ؟ یا پیش خودت فکر می کنی تو هم آدم بی خودی می شی ؟؟؟ یا ... یا ... یا ؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 8:5 توسط ستاره| |

اینجا را به اشتباه آمدیم ... من و تو ...

 سایه ها جای خوبی برای آفتاب گرفتن نبود...

گفتی : بنشین ... نشستم ... برایم قصه می گفتی ... سرم به روی پاهایت نقطه ایجاد خط مستقیمی بود از قلب من به تو ... آن روزها نمی دانستم ...یک انکسار ساده ... می تواند ... این خط سخت را به سختی بشکند ...

از دیدن آیینه خنده ام می گیرد ... کودک شیطانی را به سوگ نشسته ام ... کشتمش ... بی هیچ ردی ... صحنه ساز خوبی بودم در این بازی ...

 


 معرفی : کسانی که شعر دوست دارن می تونن اینجا کلیک کنن 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 12:24 توسط ستاره| |

الان می خواهم به زور بنویسم ...انگار مجبورم .. نه که خیلی خواننده هست ؟ نه که چیزهای خواندنی هست ؟ نه که امروز روز خیلی مفرحی بوده !! نه که امروز در کلی مجالس زورکی شرکت نکرده ام !!! نه که امروز کلی زور نشنیده ام ... اه ... خودم حالم بد شد از بس غر زدم

همان بهتر که ننویسم ... حالا یک ثبتی می کنیم ... بعد پاکش می کنیم ...چطور است ؟

کلا امروز روحیه ام بیشتر به جنایتکاران تگزاس شبیه است تا وبلاگ نویس ها ....

خب دلیل دارم برای خودم ...بنده به یک مکاشفه ای رسیده ام بسیار درجه اعلی ... هر کسی به راحتی به این درجات نمی رسد ... یا من نمی رسیده ام و کال بوده ام و همه اینطوری بوده اند ...

کلا از انسانیت ناامید شده ام ... البته هنوز ادای آدم خوبها را در میاورم ... به جان مرحوم خان ...

یک آدم بی خودی شده ام که بیا و ببین ... کسی مثل اکثر افرادی که با آنها نشست و برخاست کرده ام ... گویا : حمومک مورچه داره ... بشین و پاشو خنده داره ... ولی من فقط به دیگران می خندم ...دست خودم نیست ... این تنها چیز خنده داریست که می بینم ... وگرنه کلا بقیه چیزها اشک آدم را در می آورد ... فقط افسوس که من " هیچ " اشکی ندارم که در بیاید ... از ریشه خشک شده ... به نظرم یه جورایی " مرد " شده ام ... آخ جووون  مرد شده ام من ... همانچیزی که همیشه کم داشتم را دارم می شوم ... بهتر است بیشتر از این خودم را رو نکنم ... این هم بخشی از مرد شدن است دیگر ... نمی توان هم " مرد " شد هم " صداقت " داشت ...

به من هم اصلا ربطی ندارد که چنین دیدی دارم ... احترام امام زاده را متولی دارد ... به من چه ...

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 17:38 توسط ستاره| |

آن تیره مردمکها آه
آن صوفیان ساده خلوت نشین من
در جذبه سماع دو چشمانش
از هوش رفته بودند
دیدم که بر سراسر من موج می زند
چون هرم سرخگونه آتش
چون اانعکاس آب
چون ابری از تشنج بارانها
چون آسمانی از نفس فصلهای گرم
تا بی نهایت
تا آن سوی حیات
گسترده بود او
دیدم که در وزیدن دستانش
جسمیت وجودم
تحلیل می رود
دیدم که قلب او
با آن طنین ساحر سرگردان
پیچیده در تمامی قلب من
ساعت پرید
پرده به همراه باد رفت
او را فشرده بودم
در هاله حریق
می خواستم بگویم
اما شگفت را
 انبوه سایه گستر مژگانش
چون ریشه های پرده ابریشم
جاری شدند از بن تاریکی
در امتداد آن کشاله طولانی طلب
و آن تشنج ‚ آن تشنج مرگ آلود
تا انتهای گمشده من
دیدم که می رهم
دیدم که می رهم
دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد
دیدم که حجم آتشینم
آهسته آب شد
و ریخت ریخت ریخت
در ماه ‚ ماه به گودی نشسته ‚ ماه منقلب تار
در یکدیگر گریسته بودیم
در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را
دیوانه وار زیسته بودیم

فروغ جووون زحمتشو کشیده بودن  روحشون قرین رحمت باشه الهی مادر


امروز حوصله نبشتن نبود و هزاران کار نیمه ... لاجرم به یاد دی + شب که از هر مکتوبی صفحه ای رویت نموده بودم .... این شعر  را که به سبب شروعش بسیار بابت طبع افتاد ...  انتخاب و در اینجا گذاشتم... باشد که اینگونه اندکی از یاوه گویی هایم رهایی یابید به مدد حق تعالی

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 16:44 توسط ستاره| |

سالها پیش در جایی کار می کردم که یک از ما بهتران هم داشت و ما بسم الله گویان از کنارش رد می شدیم... سن و سالش بالا نبود... لاغر اندام و سبزه  رو ... عینکی ( از اونا که بهشون نمیاد ) ...صدایش شبیه جیغ نارنجی در مدرسه موشها ... زیبا نبود ... قدش هم فقط " کمی " از من بلند تر بود .. حالا در این که " قد " من چقدرست  ... خودمم مانده ام ... مجموعه ای بود از همه چیزهایی که باعث می شد آدم انتظار نداشته باشد او " یک از ما بهتران " باشد ... ولی او همچنان سرسخت و استوار اینگونه بود و شاید این روزها بسیار بیشتر ...

یک روز که از قضا همنشین هم شدیم ... شروع کرد به درد دل کردن ... من که تا آن روز فکر نمی کردم     " آنها" دل درد هم بگیرن ... با دقت تمام داشتم گوش می دادم ... از مشکلات زندگیش گفت ... از مسائل مالی اش ... از اینکه چقدر زندگی در این شرایط اقتصادی سخته ... چقدر گرونیه ... چقدر حقوق ها کمه ... و ... و ... و ....

من که کلا داشتم فقط کله یک منی ام را تکان می دادم و یه لبخند یه وری می زدم ... یه سوال خیلی خیلی احمقانه شروع کرد به چرخیدن و قل خوردن توی کله گردم ... حالا خودت تصور کن مجموع دو تا چیز دوار چی می شه ... اینجوری شد که من اون سوال احمقانه رو پرسیدم :

ببخشین ... آقای نمی دونم حمید ... مجید ... سعید .... چیزه ... شما که حقوقتون بد نیست( اون موقع اگه من ۴۰ هزارتومان دریافتی ام بود ... ایشون ۴۰۰ هزار می گرفتن )  ...آخه  چرا ؟؟؟ واقعا چرا ؟؟؟

اونم گفت : ببین خانوم ستاره ... سیاره ... قمر ... ما خیلی رفت و آمد داریم ... همسر من خیلی توقع اش بالاست ... هزینه های درمانی پوستش .... لباسهایش ... ما یه بچه هم داریم که خیلی خرج دارد ... فامیل کلا همه اشان حواسشان به وسیله های زندگی ماست و چشمشان دارد از کاسه در می آید ...و ... و.... و .... متوجه می شین که چی می خوام بگم ؟؟؟ می خوام بگم ... هر که بامش بیش برفش بیشتر ...

با خودم گفتم : بله ... فهمیدم ... راس می گین آخه ... چطور به ذهن خودم نرسید ..... کوچکتر بودن و یا سن و سال پایین گاهی بی منطقی هم می آورد دیگه ... (آدم پر روی خودخواه )

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 9:55 توسط ستاره| |

نکته : خانوم ها تنها دستوری که می دن .... دستور آشپزیه. ( به جون مرحوم خان )

سالاد پیازچه رو دیروز گذاشتم ... قرار شد با ساقه های پیازچه یه سوپ درست کنیم ... تا هم برکت خدا حیف و میل نشه ... هم پول حلال شما ... 

خب این کار ( پختن این سوپ خیلی ساده اس ) ... هر سوپی که دلت می خواد بپز .. به جای سبزی ساقه پیازچه های خرد شده رو بریز ... دیدی ؟ گفتم که خیلی ساده اس ... فقط سبزی سوپ رو آخر می ریزن که خواصش حفظ بشه ...اینو از اول بریز که له بشه و طعم دلپذیرش تو غذا جا بیافته ...

=========                               

کلک های پختن یه سوپ معرکه :

پیاز رو کمی تفت بده ... خام خام نریز .... فقط اونقدر که بوی خامی اش گرفته بشه ... نمی خوام سرخش کنی ... بعد هویج رو هم اگه نگینی خرد کردی تالاپی بریز تو قابلمه ... اونم یه ریزه تفت بخوره ... ولی اگه رنده شده ... وسطای پخت غذا اضافه کنی بهتره ....

ترکها ( نه همه اشان ) نعنا هم اون لحظه آخر آخر می ریزن ... یعنی با یه لیوان آب می ایستن پای قابلمه ... نعنا رو می ریزن ... و بعد از ۵ ثانیه آب رو ...من ریختم خوب شده ....زردچوبه و اینا رو که بلدی دیگه !!!!!

بعد که آب ریختی ... همون اولش جوپرک بریز... تا حسابی له بشه .... ساقه های پیازچه رو هم که گفتم ...(البته می تونی ساقه ها رو هم یکی دو دقیقه ای تفت بدی ولی یه موقع این کار رو با جوپرک ها نکنی ها  ) ( اگه آفتاب از غرب طلوع کرد و حوصله داشتی ... به جای جوپرک از جو استفاده کن ... وحشتناک عالی می شه ... فقط یادت باشه چه برای آش ... چه برای سوپ ... جو رو جداگانه بپزی .... و بعد از پخت جوها ...اضافه کنی به بقیه غذات که تازه شروع کرده به پختن ( تا جا افتاده بشه ) .... کلا اگه سوپ " جو " پختی که از جو و هویج تشکیل شده ... آخر پخت شیر بریزی .... خیلی خوووردنی می شه ...( شیر و رب رو با هم استفاده نکن ... )  نوش جوووونت  

اینجانب جوابگوی سوالات لازمه می باشم ( اگه بلد باشم )


 بی ارتباط :

چند روز پیش ... کسی تلفن کرد بهم ... یه سوالی داشت ... یه سوال شد دوتا ... سه تا ... بیست دقیقه ای بود که داشتیم با هم صحبت می کردیم ... سوالها اضافه می شد ... و هر چی من توضیح می دادم " نمی فهمید " چی می گم ... من هم که یک عالمه کارهای دیگه داشتم ... با کشیدن یک جیغ بنفش غائله را ختم کردم و گوشی را گذاشتم...

شب رفتم خانه از این دردهای بی درمون هست که با مسکن خوب نمی شه ... وجدان درد منظورمه ...گرفتم ... فرداش روز تعطیلم را حرام کردم در به در دنبال آقا ... که پیدایش کنم و معذرت خواهی ... اما انگار قطره ای بود در دل زمین ... پیدا نشد که نشد ... دو روز دیگر هم پیگیری کردم خبری نشد ... امروز خودش تماس گرفت ... کلی خوشحال شدم ... معذرت خواهی کردم ... نفهمید دارم معذرت خواهی می کنم .. و حتی فهمیدم نفهمیده که من سرش داد کشیده ام ...

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:21 توسط ستاره| |

گاهی با منظور می نویسم اینجا ... گاهی بی منظور

و امروز از آن روزهای بی منظور است ... می خواهم فقط بنویسم .. همین ... می توانی نخوانی ...

و می توانی بخوانی و مرا لای به لای همین بی منظور ها پیدا کنی ...

حالا پیدا کنی که چه ؟ هیچ ... که وقتی مرا یافتی ... رهایم کنی ... اینطوری هر دو راحت تریم ... هم من ... هم تو

حالا چه بگویم ؟ می خواهی از داستان پسرعجیبی که بعضی روزها می بینم و کنارش می نشینم بگویم ؟

همیشه دلم می خواسته از او بگویم ... ولی نمی دانستم چه چیز این رابطه  را ... خب در واقع یه پسری هست که تا دلت بخواهد سحر خیز است ... و این تنها وجه مشترک ماست

بقیه در ادامه مطالب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 8:55 توسط ستاره| |

اینجا یه قسمت خیلی جدیده که بنا به تقاضای مکرر دوستان ایجاد شده ...

ما اینجا فقط آموزش غذاهای گیاهی رو داریم

وقتی قرار باشه گوشت رو کلا از تو غذا ها حذف کنی به اندازه کافی از لیست غذاها کم می شه ... پس در خصوص اینکه این مواد اولیه رو من دوست ندارم و .. نمی خورمو .... بدم میاد و ... از این حرفها بزنی هم فایده ای نداره ... چون این غذاها واقعا خوشمزه ان ... اگه تا امروز نخوردیشون ... حالا یه روز جدیده


سالاد پیازچه و سیب زمینی ( برای یه نفر ... اونقدر هم بمونه که بازم بمونه )

شاید خورده باشیش .... ولی اصلا مهم نیست ... دوباره این هفته طعم دلپذیر و خوبشو به زبون مهربونت یاد آوری کن ... باشه ؟

پیازچه      نیم کیلو ( قسمت سفید پیازچه در این سالاد استفاده می شه ) سبزهاش فقط خیلی کم در حد رنگ دادن به ترکیب سالاد اضافه شود ...

سیب زمینی پخته ... بستگی داره ... ولی بیشتر از نیم کیلو

سس مایونز .... راحت باش

نمک ... فلفل ... چند ملکول

سیب زمینی ها رو نگینی خرد کن ... پیازچه ها رو هم ورقه ورقه و نازک کن ... هر چی نازک تر بهتر ... مخلوط بشه ... سس و ... رو بزن ...

( ببین همیشه هر چی که دلت می خواد به سالاد ها اضافه کن ... خب ؟ هر چی که خوشمزه ترشون می کنه ... این سالاد همینطوری هم خوشمزه است... ولی ببین ذائقه خودت چیه ... ماست ... آویشن ... کشمش پلویی خیس خورده ... ژامبون ... قارچ ...و ... و....  می تونه بهش اضافه بشه ... البته به نظر من قارچ خیلی با طعم این سالاد سازگار نیست ... هویج که اصلا نیست ... ولی می تونی کاهو رو به صورت خیلی نازک خرد کنی ... کمی بهش اضافه کنی ... عاااااااااالی می شه ... )

اگه طعم پیازچه رو دوست داری ... می تونی پیازچه بیشتری بریزی ...اگر نه ... خب سیب زمینی ها غالب باشن ... یکی دوبار که درستش کنی ... نسبت هاشو پیدا می کنی ....

اگه بدونی چه چیزی بهت یاد دادم تنبلی رو کنار می ذاری و می ری پیازچه ها رو می خری خودم دلم خواست الان


قسمت های سبز پیازچه رو دور نریز تا فردا برات یه سوپ خیلی معرکه بذارم

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:55 توسط ستاره| |

صبح های جمعه ... آخر هفته که می شود ... عجیب سحر خیزم ... این ساعت بیولوژیکی بدن هم ناسازگاری ها می کند در این آخر ها ... حالا صبح سحر جمعه چه می شود کرد را نمی دانم ؟ اما شاید با این سحر خیزی می توانستم پرنده ای باشم در حیات وحش ... پر بزنم بروم ... کجا ؟ نمی دانم ... شاید پی آبی ، دانه ای ، لانه ای ، جفتی ... چیزی ...

همین جمعه ساعت ۱۰ صبح بود که حسابی حوصله ام را باد با خودش برده بود ... که قصد خرید کفشی کردم ... بی آنکه در فکر پایی باشم برای رفتن ... حالا اینکه " قصد " کرده بودم خودش نعمتی بود ....

همه پولی که داشتم را برداشتم و شال و کلاهی و .... راه افتادم ... همیشه همه آنچه را که داشته ام با خود برداشته ام ( کاش پس انداز کردن هم به ما یاد داده بودن این والدین ).... ولی انگار وضع معیشتی کسبه ، خدا را شکر بهتر شده... ۱۱ صبح هم که می شود ... کرکره ها پایین است ... بی نیازی هم چیز خوبی ست ... دنبالت هم که بیایند ... به فکر صلاح مملکت خویشی ....

 یعنی من خیلی زود بیدار شده ام ؟؟؟؟

بچه که بودم ... آن وقتها که هنوز " قد می کشیدم " همه اش خواب بودم ... حالا که از قد کشیدن مانده ام بیدار می مانم که چه ؟؟؟ به امید بــــــــاز... شاید قد کشیدن ؟؟؟؟ بیداری ... بلندی هم می آورد ؟؟؟

می توانستم یک کفش گران بخرم ... اما زندگی دارد به من می آموزد همه دارایی هایم را در یک سبد نریزم ... چه کارگاه اقتصادی ایست این زندگی!!!!!!

دو کفش خریدم .. ارزانتر ... اما ... ماندگار تر ...

دو کفش که داشته باشم ... می توانم حســــــااااابی سگ دو بزنم ... و کمتر نگران باشم ...

حالا  فقط مانده پایی برای راه رفتن ... و دوستی برای هم قدم شدن... تا بروم  ، و کفش هایم را به همه عابر ها پز بدهم ... اینگونه همه آن کفش های قدیمی ام را که دیده بودند به مرور یادشان می رود ... یادشان می رود دختری را با کتانی ای با بندهای قرمز دیده بودند ... کفش هایم که عوض شود ... شاید مرا هم اشتباهی بگیرند ... دیگر مرا نشناسند ... دیگر نفهمند من همانی هستم که کفشهای کتانی بند قرمزش را برای همیشه در گوشه ای پنهان کرده تا خاطره ای از گامهای دیروزش را با خود داشته باشد ... اینگونه می توانم به سادگی در پشت کفشهایم پنهان شوم و آنها برای همیشه من را گم کنند ...

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 10:53 توسط ستاره| |

من عجیب عاشق ابوعلی سینا هستم ... آن موقع ها که من هنوز خیلی کوچک بودم ( ولی از الانم بزرگتر ) سریالش را می دیدم ... اما جز تصاویری چند در ذهنم ننشسته بود ... تا اینکه این روزها ... شبکه ۴ جمعه ها دوباره سریال را پخش می کرد ...

 نمی دانم از چه چیز این مرد این همه خوشم می آید ...جور دیوانگی دارد ...یه جور عشق ...  اعتقاد به شیوه ای که برای زندگی برگزیده ... عشق به کتاب ... به علم .. به دانستن ... به رفتن ... به زنده بودن ...

روانش شاد ... ( فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان ... )


اون روزا که هنوز چشمامم اطرافمو می دید ... و گوشهام صداها رو می شنید ... اون روزها که هنوز حسابی از دنیا و اهلش و نزدیکام غافل نشده بودم ... یکی از تفریحاتم ... فاتحه خوندن برای اموات بود ... هر کسی رو که به یاد می آوردم ... و موقع این کار حتی از نمازمم تمرکز حواس بیشتری داشتم ... آیه به آیه رو با دقت تمام و توجه به متنش می خوندم تا چیزی رو که پیشکش می کنم ... چیز کامل خوبی باشه ... دلم می خواست اگه امیدی تو دل کسی می ندازم ... به ناامیدی تبدیل نشه ... اون روزها هنوز نفهمیده بودم برای نمازمم باید همینطور دقت می کردم ... اگه اشتباه نکنم یه آیه ای تو قرآن خوندم که می گفت : نماز خوندن کار سختیه ...

تو دلم می گم : خوبه که خدا همه چیز رو می دونه ...

کاش یاد می گرفتم اونقدر که به دیگران دقت دارم ... به خودمم دقت می کردم ... تا یه روزی نیاد که هم از خودم غافل بشم ... هم از بنده های خدا ...

( لب بگشا که می دهد لعل لعبت به مرده جان ... )

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 8:46 توسط ستاره| |

چقدر قاعده و قانون و نام تو دنیای شما  هست که " باید" بلد باشی ... تا بتونی با " آدم بزرگا " حرف بزنی ... کوهی که من از پشتش میام ...


گفتی : یه روز می فهمی چه قدر دوستت داشتم و دارم ...

و من

یک عمر ه

انتظار می کشم اون روز رو ....

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 12:46 توسط ستاره|

  

در آسمان هیزم می سوزد

مغز من کباب شده

و تمام شهر آلوده است

" کاش این مردم ... دانه های دلشان پیدا بود "

دستانم گز گز می کند

و زانوهایم گره دار شده

کسی بند کفش هایم را به هم بسته

و حس باز کردنشان نیست

مردی از زیر ناخن هایش لاشه سوخته بیرون می کشد ....

کلاغ ها حاکم می شوند

 وقتی دود همه جا را می گیرد ...

سالهاست حمام نرفته ام

بوی گند از پشت چشمانت دیده می شود

کرمها مرگ دندانم را جشن گرفته اند

 و من عزای خودم را


دارم دوران نقاهتم را می‌گذرانم. این روزها لرزش پای بچه گوساله‌ی مادر مرده‌ای را که باید یاد بگیرد تنها روی پاهایش بایستد، درک می‌کنم.

جای بعضی زخم‌ها اگر باقی نماند، چه فرقیست میان زخم کاری و زخمی سطحی؟! گویی جای زخم هویت می‌بخشد زخم را! جای زخم پادزهریست علیه فراموشی...

این روزها دلم تنگ است، دلتنگ سیمای خودم در آیینه‌های به‌جا مانده از سالهای نزدیک، که سرمست عبور کردم از میانشان.     "یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود.... رقم مهر تو بر چهره‌ی ما پیدا بود"

روزهایی که گذشت، سنگین گذشت، سنگ بودم، سنگ‌ترم کرد. در خلال همین روزها بود که تازه فهمیدم این "سنگ بودنم" حالتی تدافعیست تا در هر حرارتی آب نشوم، که پذیرنده نباشم... گاهی برای شناخت خویش چقدر باید هزینه کرد!!

در این روزها بر من معلوم شد که اعتماد سقفی دارد، باور نیز. باید غربالهایی بگذارم جایی در پس چشمانم، نه، درون چشمانم. جایی قبل از شبکیه. و درون گوشهایم، جایی قبل از صماخ. باور کردنی‌ها را جدا باید کرد از باور نکردنی‌ها. برای هر دسته خانه‌ای درست می‌کنم در مغزم، با حداکثر فاصله‌ی ممکن.

از این پس هر که هرچه ادعا کرد، فقط می‌بینم و می‌شنوم. برای باور کردن، ادعا هیچ‌گاه کافی نیست. مبنای تمام باورها باید "اثبات" باشد. مِن بعد خواهم دانست که حتی هر اشکی بی‌رنگ نیست، بیهوده نباید باور کرد اشک را هم.

این چند روز می‌خواهم کسی را دوست نداشته باشم، شاید مساوی بشود بادوست داشتن تمام کسانی که اظهار کرده‌اند به دوست داشتنم! عجیب دلگیرم از تمامی‌شان، آنهایی که با "ترین"ها توصیفم می کردند... چقدر فرق داریم ما آدمها با هم!

دارم ریسمان‌های نیازم را از دیگران، دانه دانه می‌برم. دریغ! سقف نیاز به انسان‌ها چه پایین طراحی شده! زیر سقف دلم می‌گیرد. ریسمان‌ها را که ببرم، زیر آسمانی که همه جایش بی‌رنگ است، رها، نفس خواهم کشید.

 

منبع متن اینجا می باشد .... شاید شعر ... شاید نه ... تحت عنوان زخم از خودم بود که فراخور حال و روزم هست ... و این متن عجیب سنخیت دارد با امروز من ....
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 9:50 توسط ستاره| |

شکستن قوانینی که آدم خودش برای خودش تعریف کرده ... گاهی انگار لازمه ...


به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدر دانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

                                به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

                                تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند
و ضربان قلبت را تند تر میکنند،
دوری کنی...

                              تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی...

امروز را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 8:15 توسط ستاره| |

Everything that was

         همه آنچه بود

Time has left is behind

                  زمان همه چیز را پشت سر خواهد گذاشت

 

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 10:21 توسط ستاره| |

دلم می گه : سردمه

بهش می خندم و می گم : نسوز هم که نیستی ... ای از قابلمه ها کمتر ...

می گه : چه کار کنم پس ؟

می گم : بستگی به خودت داره ... برو تو بخاری ... یهو دیدی آتش بر تو گلستان شد ... یا نسوز از آب در آمدی ... اگر نه که ... یا بسوز ... یا بساز ...


- چقدر بده آدم " فرقی نکنه " ...

-- یعنی چی ؟؟؟

- خب ... توضیحش می شه این که ... فرقی نکنه باشی یا نباشی ... بری یا بمونی ... یا برن یا بمونن... یا باشن یا نباشن ...... انگار که هیچی به هیچی ... خب البته اینا که گفتم  ... بد که هست ... ولی می دونی منظورم چیه ؟

-- چیه ؟

- این که الهی هیچ وقت نشه که برای خدا فرقی نکنی ... الهی هیچ وقت به خودت واگذارت نکنه ...

-- یعنی این کار رو می کنه ؟

- خب ... مطمئن که نیستم ... ولی به نظرم می کنه ... نمی خوام مثل کتاب دینی ها جوابتو بدم ... ولی وقتی اختیار داده .. خودت تا آخرشو حساب کن دیگه ... پیش خدا هر چیزی نظم خاص خودشو داره ... یه مجموعه منظم بی نظیر ... توی این نظم اختیار تو یعنی اینکه : هر طور راحتی ... حالا به نظرت می شه هم اختیار بده ... هم سفت بگیردت ....

-- اینا چه ربطی به این داره که براش فرق کنی یا نکنی ...؟

- آفرین ...همینه موضوع ... اینکه فهمیدی هنوز جوابتو ندادم ... خوبه که داری گوش می دی ... خدا خیلی مهربونه ... هر چیزی رو ممکنه از سر لطفش انجام بده ... ولی یادت باشه که این لطفه... و طلب نیست ... یعنی اگه انجام هم نده ... تو نمی تونی بگی که چرا .. حالا اگه خدا برای تو فرقی نکنه ... اگه فرقی نکنه که ازت راضیه یا نه ... اگه فرقی نکنه که به دستوراتش عمل کنی یا نه ... اگه فرقی نکنه که باشه یا نباشه ... اگه فرقی نکنه که ... تو می تونی توقع داشته باشی این اتفاق برای تو هم نیافته ؟؟؟ می تونی توقع داشته باشی ؟؟؟ آره ؟؟؟ اگه اشتباه می گم بگو بهم ... حتما این کار رو بکن ...

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:58 توسط ستاره|

تمام شب رو داشت خواب می دید... خواب می دید که دردهاشو دفع می کنه... از وقتی به خواب رفته بود فقط مدت کوتاهی رو واقعا استراحت کرده بود ... مدام به خودش می پیچید و دنده به دنده می شد ... گاهی با دستش دنبال چیزی که نمی دونست کجاست می گشت و وقتی گوشی موبایلشو پیدا می کرد ... سرش رو از روی بالشی که زیر سرش نبود بر می داشت و با فشار دکمه سفتی رو به پایین هل می داد ... نوری آبی رنگ اطرافشو و حتی چشمای قهوه ای تیره اش رو پر می کرد ... و اینطوری می تونست ساعت رو بخونه ... آخرین باری که بلند شد ... ساعت ۳ و ۴۰ دقیقه بود ... دیگه نمی تونست از شدت درد بخوابه ... چشماشو باز کرد و به چندین ستاره شب رنگی که از سقف اتاق خوابش بالاتر نمی رفتن نگاه کرد... داشتن برق می زدن و انگار کهکشانی بودن تو اون قحط ستاره ....

چیزهایی پشت هم میامد و می رفت ... به گمانم خاطراتش بودن ... خیلی نامرتب و در هم ریخته...انگار هر چی آدم تو عمرش دیده بود اون ساعت شب داشتن میومدن سراغش ... یکی بعد از دیگری ... خودشم نفهمید چی شد که یه مرتبه تصویر خاطراتش رو روی دختر زیبای سفید رویی که تو ۱۳ - ۱۴ سالگیش دیده بود ... زوم کرد ... دختری فقط کمی تپل و خوش چشم و ابرو ... موقر ... متین .. و طبق قالبهای شناختی اون روزهاش ... مومن . دختر همیشه یه کفش کتانی سفید پاش بود پاشنه یکی از دیگری به طرز کاملا محسوسی بلند تر بود و با این وجود دختر همچنان لنگ لنگان راه می رفت ... صدای فوق العاده ای داشت ... و همیشه تو صف صبحگاهی مدرسه ... روی سکویی می رفت و می ایستاد و قرآن رو با صوت فوق العاده ای که دلها رو به لرزه می نداخت می خوند ...

 

" إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ"....در آن هنگام كه آسمان شكافته شود

 

به یاد چیزی که اون زمان مرسوم بود افتاد... صوت زن نباید با گوشهای مرد نامحرم شنیده می شد ... اون مطمئن بود اگر دنیا می تونستن صدای این دختر رو موقع قرائت قرآن بشون ... حتما تو دلهاشون انقلابی به پا می شد ... همونطور که برای اون این اتفاق می افتاد ... و هنوز بعد از ۱۴-۱۵ سال اون قرائت ها رو به وضوح به یاد می آورد ...

 

" وَ أَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ"... تسليم فرمان پروردگارش شود -و سزاوار است چنين باشد-

 

حالا داشت پاهای خودش رو با دختر مقایسه می کرد ... ظاهر سالمی داشتن ... اما تمام عمر لنگ زده بود ...

 

" وَ إِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ" .... و در آن هنگام كه زمين گسترده شود،

" وَ أَلْقَتْ ما فِيها وَ تَخَلَّتْ"....و آنچه در درون دارد بيرون افكنده و خالى شود،

 

یه مرتبه چیزی اونو از خاطراتش به بیرون پرتاب کرد ... درد می پیچید و از جونش بالا می رفت ... شب بود ... و عادتش بر عدم ایجاد مزاحمت برای دیگران ... مانع از این می شد که کسی رو به کمک بخواد ... در واقع تنها و بی کس مونده بود ... و از دست خودشم کاری ساخته نبود... باید زودتر از این کاری می کرد تا بتونه امشب رو راحت بخوابه ... و حالا دیگه فرصتی باقی نمانده بود ...

 

" وَ أَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ"... تسليم فرمان پروردگارش شود -و سزاوار است چنين باشد-

"يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ"

..اى انسان! تو با تلاش و رنج بسوى پروردگارت مى‏روى و او را ملاقات خواهى كرد

 

چیزی که باعث شده بود کوتاهی کنه برای درمانش ... عدم باور بیماریش بود ... اگه مطمئن بود اینطور می شه ... حتما از قبل یه کاری می کرد ... مطمئن بودن به چیزی ... مطمئن بودن به چیزی ... از خودش سوال می کرد و به پاهای لنگش فکر می کرد ...

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 9:15 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin