مثل لبخند ... برای تو
جز خدا به هیچ کس تکیه نزن ....
با یلدا یا بی یلدا .... میاد و می ره و می گذره ... الهی خوش بگذره به همه ...
مدتیست کوی به کوی و شهر به شهر به دنبال یلدا می گردم
همیشه می گفتن : شب عاشقان بی دل ... چه شبی دراز باشد ... نگو که شب یلدا هم درازه ... یا شاید عاشقان بی دل همون یلدا ها هستن .. یا بی دل ها دراز هستن ...
امروز رفتم جشن ... یه جایی به مناسبت عید فردا ... کسی که مولودی می خوند اینو گفت : در وصف خدا همین بس ... که او بنده اش علی است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حضرت علی ( ع ) من خیلی دوست دارم ... خیلی بزرگه ... ولی مگه می شه آخه ... ؟؟؟ من منظور رو بد متوجه شدم ؟؟؟ یا ما خلائق برای اینکه کسی رو بالا ببریم ... دیگری رو پایین می کشیم ؟؟؟ می شه کمک ؟؟؟ حافظه ي سرد ياد يار را نمي بويد .. ياد يار را نمي بوسد .. ياد يار را گُر نمي گيرد .. ياد يار را دل دل نمي كند ..( خیلی دلم می خواست اینو بنفش کنم ) ياد يار را سر نمي رود ياد يار را رونويسي مي كند اما نمي سرايد .. فراموشي خاموشي نيست .. فراموشي بيهودگي ست ... حافظه ي سرد يعني ذهن من نيمه تمام مانده است ... يعني من نيمه كاره ام .. حافظه ي سرد يعني بايگاني ِ حواس من آتش گرفته است .... حواس من جمع نيست .. من از من منها شده ام .. من در من ضرب نمي شوم .. من بر من تقسيم نمي شوم آه سیب ِ آدم" نیست! سیبی که حوا به دندان گرفت آدم و حوا را سیب خانگی از بهشت به زمین پرتاب کرد مرا "سیب ِ سرد ِ حافظه" از زمین به فراموشی پرتاب می کند!
امروز ۲ ماهه که وبلاگم دوباره راه افتاده... سکوت را میهمان می کنم بر شبها و روزهایم ... که ...خود کرده را تدبیر نیست ...
نمی دونم چرا هر چه بیشتر می پوشم ... بیشتر سردم می شه !!!!!!!
یه روزی می رسه به خودت می گی : ااااااااه ... بزرگ شدما ... وقتی ازت می پرسن چند سالته ... با افتخار جواب می دی... مثلا می گی ۱۵ سال ... و انگار یه آدم ۱۵ ساله یعنی یه آدم بزرگ واقعی برای خودت شخصیت خاصی قائل می شی ... حتی اگه بچه پر رو باشی شروع می کنی به مستقیم و در لفافه مسخره کردن دیگران که : کی می خوای بزرگ شی تو ؟؟؟ یه روزی می رسه که واقعا واقعا بزرگ می شی ... رشد قدت متوقف می شه ... بالغ می شی ... وقت ازدواج کردنت می رسه ... حتی ازدواج می کنی و بچه دار می شی و شروع می کنی به درست کردن یه کپی از خودت ... آخه تو اونقدر بزرگ شدی که می تونی تکثیر بشی ... دیگه این همه عظمت واسه تو زیادی شده ... تکثیر می کنی از خودت ... از افکارت ... از شیوه زندگیت و از هر چی که تو این مسیر بزرگ شدن پیدا کردی اما ... یه روزی می رسه که می فهمی ... تو " هنوز " بچه ای و " هنوز " داری بزرگ می شی ... گاهی خودتم باورت نمی شه که رشد داشتی ... و گاهی خودتم باورت نمی شه که چقدر بچه ای و چقدر می تونی رشد داشته باشی... فقط ... یادت نره ... بزرگ شدن ... کمی ... و فقط کمی ... درد داره نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت گفته اند : در یک رودخانه نمی توان دوبار شنا کرد!!!!
نه کلمات و نه سکوت خب یه کوچولو خزین می باشد ... اما قشنگ بود ...
وقتي بزرگ شدم، ميخواهم هركسي باشم هر روزی هر چیزی یه معنایی داره ... فرداش نداره ... یا اون معنا خیلی عمیق تر شده ... یا خیلی سطحی شده ... یا نابود ....
می میرم برات ... نمی دونستی می میرم بی تو بدون چشات رفتی از برم نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات آرزومه که می دونستی که من میمیرم برات می میرم برات عاشقم هنوز نمی خواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم گفتی من میرم تو می خواستی بری تا فرداها گل خوشگلم برو راهی نیست تا فرداها از آب و گلم سفرت به خیر اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور تا یه شهر دور برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور به یه دنیا نور سفرت به خیر برو گر شکستی ز من می تونی دوباره بساز از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز برو از دلی شکسته نا امید و خسته تو باز برو تو بازم برو نمی خوام بیای نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی نمی خوام ازت نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی آرزوم بشی عاشقم هنوز می میرم برات نمی دونستی می میرم بی تو بدون چشات رفتی از برم نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات آرزومه که می دونستی که من میمیرم برات می میرم برات ... نمی دونم چی باید بگم ... به کی بگم ... چرا بگم .... که چی بشه ... داد بزنم ؟ ... سکوت کنم ؟؟؟؟ چه کار کنم ؟؟؟ نمی دونم کجا برم ؟؟؟ فقط می دونم حالم بده ... شاید هم خوبه ... مثل دیروز ... مثل امروز ... مثل فردا مثل همون تونل زمانی که توش گیر کردم و به زور خودمو به دیواره هاش چسبوندم ... مثل همون صداقتی که برام شد ترشحات بدن یه حشره لزج بد ترکیب ... مثل همون صداقتی که برام شد مثل دستای نوازشگر خدای مهربون .... مثل همون فریادی که خدا سرم می کشه که بسته دیگه خره ... بسته ... دیووونه ... احمق ... چرا آخه ؟؟؟ من کجا برات کم گذاشتم ؟؟؟ کجا نبودم ؟؟؟ کجا ندادم ؟؟؟؟ چه کارت کردم مگه ؟؟؟ آخه خر ... بسه دیگه ... چقدر هی نبی و رسل و کی و کی رو بفرستم برات ... و تو هیچی به هیچی ... منم بگم ... ......... هیچی ... هیچی نگم ... گریه کنم ... همین ... نگاش کنم ... و بگم ببخش منو ....بگم هیچی جز این ندارم بهت بگم... بگم آره حق باتواء مثل همیشه ... مثل هر روز ... مثل دیروز ... مثل امروز ... مثل فردا ... حق با تواء ... بگم تو می گی " اگه " من بخوام داری باهام حرف می زنی ... اما من دیوونه انگشتامو کردم تو گوشم و انقدر دارم فشارشون می دم که خون از تو گوشام بزنه بیرون ... و تو بگی ... هر طور راحتی عزیزم ... من نمی خوام اذیتت کنم ... هر طور راحتی ... نگرانتم ... اینو بفهم ... و من انگار بل گرفته باشم با پرویی تمام بگم خودت گفتی ها ... خودت گفتی هر طور راحتم ... بعدا نگی نگفتی ... و تو یه لبخند تلخ بزنی و سکوت کنی ... من بدوام ... بپرم ... بخورم زمین ... بلند شم ... بشینم ... بمیرم ... بمونم ... .....و تو باشی ... جلوی من .. پشت من ... کنار من ... زیر پای من ... و بالای سر من ... باشی و باشی و باشی ... انگار نه انگار چقدر من بدم ... و من انگار نه انگار که تو چقدر خوبی ... خدا جونم ؟؟؟؟ خداییش منو ببخش ... خداییش ... هر روز بیشتر از دیروز می فهمم چقدر بدم ... و هر روز بیشتر از دیروز می فهمم تو چقدر خوبی .... نمی دونم چرا هر کاری می کنم نمی تونم اینا رو جای دیگه ای برات بنویسم ... شاید انگار باید کسی بخونه ... خودمم خوشم نمیاد ... ولی نمی دونم چرا ... فقط هر کی نباید ... نخونه ... منو ببخش... ( هیوا مسیح)
خیلی قبل تر ها که وبلاگی نبود و اینترنتی ... همون موقع ها که وقتی از در مدرسه راهنماییمون می خواستیم بریم تو کیفامونو می گشتن و هر تکه کاغذی که توش بود رو می خوندن ... و حتی یادمه یکی دو تا از همکلاسی هام که دست بر قضا اسم یکیشون " شایسته " بود و به خاطر این کشفیات و یه موضوع دیگه اخراج شد ... من یه دفتر خاطرات داشتم که چیزهایی توش می نوشتم ... چیزهایی خیلی بی مزه و تکراری ... چیزهایی درحد کی آمد و کی رفت ... بعد که بزرگ شدم... اونقدر بزرگ که تونستم خودم برم و بیام ... اونقدر بزرگ که تونستم دروغ بگم... تونستم نفرین کنم ... تونستم ببخشم یا نبخشم ... هر از گاهی جایی وبلاگی می زدم امروز اتفاقی یه جایی رفتم و دیدم عجب !!!! چه وبلاگ خوب و قشنگی ... چه انتخابهایی ... عجب مدیر وبلاگ توانایی نشستم به خوندش ... با خودم گفتم : عجب !!!!!!!!!! تغییراتی نموده ایم ها !!!!! و عجبا که هنوز همانیم !!!!!!!!!! چگونه می شود پس ؟؟؟؟؟؟؟ واااااا !!!!!!!!! مثل معما می مونه ... اگه از سوال به جواب بری ... سخته ... اگه از جواب به سوال بری ... چه آسون ..... ولی من گاهی که از جواب به سوال می رم بیشتر گیج می شم تا وقتی که یه معمای بی جواب رو می بینم !!!!!!! مثلا : فاصله بین دو تا مسیر بیست دقیقه است ... شخص ایکس این مسیر رو هر روز ، روزی دو مرتبه طی می کنه ... و برای این کار هر روز در هر مسیر بین هیچ دقیقه تا دو ساعت وقت می ذاره ... هیچ دو روزی نیست که اون کار یه زمان ببره ... پس چطور ایکس می گه فاصله بین دو تا مسیر ۲۰ دقیقه است ؟؟؟ این فاصله چقدر است ؟؟؟ وقتی که در زمان " هیچ " قرار داره پس چطور این مسیر طی می شه و به مقصد می رسه ؟؟؟ جایزه داره این شعر هم از ماست که بر ماست شد ... یعنی از اونجا کپی کردم و براتون گذاشتم لالایی های مادر ها در مواجه با گریه کودکانشان پریروز: لالا لالا گل لاله عزیز من نکن ناله... لالا لالا لالا لایی .... دیروز : بچه بگیر بخواب دیگه ببینم چه می تونم بکنم... باباتم که نیست ... آخه یه کوپن ؟؟؟؟؟ دیروز عصر : گنجشک لالا، سنجاب لالا امروز : سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگيره.... بذار تا اروم دل بيتابت بگيره فردا : مامان به پرستار بچه : الوووو.... خب دیگه کاری نداری ؟؟؟؟ به کوچولو بگو مامی بهش شب به خیر می گه .... با چشمای چپ شدم یه نیگا به دوستم کردم در کمال جوانمردی و ذکاوت( آخه اون یه مامانه دیدم راست می گه ها ... حالا مصرف غیر مستقیم می کنیم ... مهم این بود که توش از این کاکائو ها داشت...
دیروز داشتم ترانه " ابی " رو با اجرای جدید گوش می کردم، ۲۰۰ دفعه ای شد عجب دست تو کار زیاد شده ... تا حالا فکر می کردم از من رو زمین یا یکی هست ... یا بی نهایت این که ترانه ... ولی به این آدرس برو ببین عجب تفاهمی به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه دریا ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود وقتی از آزار پاییز برگ و باغم گریه می کرد قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو ای که می سوزم سرا پا تا عبد در حسرت تو به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد ای تو یارم روزگارم گفتنیها با تو دارم ای تو یارم از گذشته یادگارم به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست در گریز ناگزیرم گریه شد معنی لبخند ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پل های پیوند در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود باید از هم می گذشتین برتر از ما عشق ما بود ای تو یارم روزگارم گفتنیها با تو دارم ای تو یارم از گذشته یادگارم به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست یا ماندگار ترین جمله تبلیغاتی ( تجاری ) که تا حالا شنیدید ، چی بوده ؟ اون منو دوست نداشت یه روز یکی بود من رو دوست داشت برای من مهم نبود یه روز یکی بود براش مهم بودم من نمی دیدمش یه روز یکی بود منو نمیدید من بهش علاقمند بودم یه روز یکی بود باهاش رو راست بودم اون با من نبود یه روز یکی بود با من روراست بود من باهاش نبودم یه روز یکی کار بدی کرد من نبخشیدمش یه روز بخشیدم که من کار بدی کرده بودم اون منو نبخشید یه روز یکی بود با من حرف می زد من حوصله نداشتم یه روز یکی بود از نبودنش حوصلم سر می رفت اون منو نمی خواست یه روز یکی بود منو می خواست منم اونو می خواستم یکی دیگه بود که اینو نمی خواست یه روز یکی بود که هر دوتامون هم دیگر رو دوست داشتیم مشکلی هم نبود اما زبون همو نمی فهمیدیم یه روز یکی بود فکر می کردیم از هم خوشمون میاد ، اینطور نبود یه روز یکی بود فکر می کردیم از هم خوشمون نمیاد ... بازم اینطور نبود خلاصه که ... یه روز یکی بود ... یه رو یکی نبود اين (قرآن و شريعت آسمانى) وسايل بينايى و مايه هدايت و رحمت است براى مردمى كه (به آن) يقين دارند! (20) اینو تو وب یکی از وبلاگنویسهای با سواد و خوش ذوق دیدم خب آدم اولش وقتی می خوندش ، فکر می کنه که آره بابا ... به اون عمق عشق عمیق اشاره شده ... مثلا به مجنون مادر مرده فکر می کنه که آخ آخ عجب دردی تحمل کرد ... البته اگه تو سیستم دلش قبلا کد این چیزا هک شده باشه و قفلش شکسته باشه وگرنه که ... وگرنه که باید به اون ور قضیه فکر کنی که آیا این عشق که بهش اشاره شده اصلا عمقی داشته یا نه؟؟ اصلا بوده ؟؟؟ اسمش عشق بوده ؟؟؟ برو بابا ... چه ربطی داشت به چیزی که می خوام بگم ؟؟؟؟ آقا می دونی چیه ؟؟؟ امروز 14:46 دقیقه بعد از ظهر ... آخرین آف ؟؟؟ آره بگم آخرین آف لاین ؟؟؟ رو از یه موجود دوستداشتنی که خیلی برام عزیزه ... دریافت کردم ... حالا کاش اون موقع خونده بودم ... کی دیدمشون ... ساعت ۵ بعد از ظهر ... نمی خوام بگم نباید می رفت ... شاید باید می رفت ... اما ... اما وقتی می رفت ... نگفت بر می گرده یا نه ؟؟ نگفت آیا بازم میاد سراغم یا نه ؟؟؟ نشد بهش بگم که تلفنم عوض شده !!!! شماره جدید رو می خوام بهت بدم .... شاید یه روز فیلت یاد هندستون کرد و دلت خواست برام یه مسج بفرستی ... یا شاید اومدی که ژان والژان شهر ما رو از نزدیک ببینی ... منم وایسم کنارش ... تو رو ببینم ... بهش نگفتم کجا می ری ؟؟؟ فقط گفتم چرا ؟؟؟ گفت خسته شدم ... نگفتم می فهمم چی می گه ... منم خیلی وقته خسته شدم ... خیلی وقت عزیز... خیلی وقت ... هر چند این روزها از گفتن این واژه به هر کسی اباء دارم ... اما ... به تو می گم ... عزیز .... بهت نگفتم خیلی حرفها رو علی رغم میلم بهت نمی زدم ... حالا چرا ؟؟؟؟ خب اگه دوست داشتی بپرس ... ولی بهت می گم ... نمی خواستم بهت صدمه ای بزنم ... حالا اگه دوستیم شده باشه دوستی خاله خرسه ... منو ببخش( عجب چیزی گفتما ) بهت نگفتم که روز دقیق تولدت رو می خواستم دوباره ازت بپرسم ... راستش می ترسیدم همون کلمه همیشگی ... همونی که راجع به رمز وبلاگت گفته بودی ... دوباره بهم بگی بهت نگفتم چقدر شرمنده ات هستم که نمی شد همیشه باهات مفصل صحبت کنم اما بهت گفتم که تو منو یاد خودم می ندازی در احساس من به خودت شک نکن نمی دونم چقدر خواسته ات این بود که باهات این حرفها رو بزنم ولی من یه اخلاقی که دارم خودم سعی می کنم پیش پیش هرچی که باید رو بگم ... تا نگفته ای نمونه ... و خوب می دونم که هنوز دنیا دنیا نگفته هست که نگفتم و تو هم .... امیدوارم زدن این حرفها باعث نشه رفتنت سخت بشه ... هر چند هنوز نمی دونم اصلا چقدر رفتی اگه برات ای میل نزدم چون گفتم اگه اونجا نری ... حتما اینجا میای و اگه اومدی یه سلامی بکن لااقل خب بهمم نگو که جای این حرفا اینجا نبوده ... من خیلی اوقات اینجا راحت حرف زدم ... این بار هم یکیش.. برای تو ....
از ترکه مي پرسن اسم سعدي چيه ؟ميگه: ميدون زن خودش را خوشگل می کند چون خوب فهمیده که چشم مرد، تکامل یافته تر از مغز اوست! دوریس دی چه فرقی می کند دستهایمان گره خورده باشد یا نه ؟ نه بعد زمان فاتح است و نه فاصله مکان وقتی که عطر تنت پیچیده باشد لای ساقه انگشتها هر لحظه با تو بودن است ******** بیا با هم برویم قدم بزنیم ( خودم ) ================================= می گم چقدر بده ها اااا ... من شوخی کردنم گرفته ... ولی آدمای اینجا اصلا یه حورین ... نمی شه باهاشون شوخی کنی ... اگه شوخی کردی ... سه ساعت باید توضیح بدی این که گفتی یعنی چه !!!!!!!!! به مهربانی غريبهها تكيه كردهام
سلام غیبت چند روزه منو ببخشین.... از روناک عزیزم کمی شرور خب من برم یه سری به هم وبلاگی ها ، بزنم در پایان و امروز ( این روز نم دار ) از کارگرهای محترم شهرداری تشکر کنم ... خسته نباشن... گر تو بیدادکنی شرط مروت نبود ما بزرگ می شویم... بزرگ می شویم که نامردمی ها را یاد بگیریم. بزرگ می شویم که صداقت را فراموش کنیم . بزرگ می شویم که شکستن دل دیگران برایمان را حت شود . بزرگ می شویم که از دیگران ، از خودمان دور شویم... و "مثل همه ی رهگذرها ، فقط راه ِ رفتن را خوب بلد باشیم." * کاش یادمان می ماند که ما همان کودک پاک و ساده هستیم. کاش لطافت پاک کودکی را هیچ گاه لکه دار نمی کردیم. * این چند روز از خودم می پرسم می شه یه لکه سیاه رو تو تاریکی پیدا کرد ؟ بعد اگه پیداش کنیم می فهمیم بین اونو و اون همه تاریکی چه فرقی هست ؟ ؟؟؟؟؟ تا حالا به کلافهای در هم پیچیده دقیق شدین ؟ چقدر ساده به هم می پیچن !!!!!!!! چقدر ساده گره هایی می خورن که دیگه باز کردنشون با .....!!!! یا باید بی تفاوت بشی و بذاری برای همیشه گره خورده بمونه !!!! یا اینکه چند صد برابر زمانی که صرف گره خوردنش شده ، صرف بازکردنش کنی !!!!!!!!!!!! تازه وقتی داری بازش می کنی ، اگه حواست نباشه شاید گره ها کورتر از اونی که بودن بشن !!!!!!!!!!! === چرا تمام چیزهای جهان شکل کره است؟ زمین ٬ ستاره ٬ خورشید ٬ الکترون و پروتون ٬ هر ملکول ٬ هر اتم ٬ هر ذره ای : - خشت بنای این جهان - منظومه ای - شهری – دهی – از کشورهای بی سر و پایان جهان - چرا تمام حرکت های جهان دایره ای است؟ زمین ٬ ستاره ٬ خورشید ٬ الکترون و پروتون ٬ هر ملکول ٬ هر اتم ٬ هر ذره ای : - خشت بنای این جهان - منظومه ای - شهری – دهی – از کشورهای بی سر و پایان جهان - هر زنده ای - چه یک گیاه ٬ چه جاندار - دور می زند ٬ دایره وار تمام چیزهای جهان دایره وار دور می زند : آب و خاک شب و روز صبح و غروب هر ثانیه ٬ هر دقیقه ٬ هر ساعت هر هفته ٬ هر ماه ٬ هر فصل - بهار ٬ تابستان ٬ پائیز ٬ زمستان – هر سال! "دکتر شریعتی" ستاره ================================ فاصله ٬ یه حرف ساده ست ٬ بین دیدن و نديدن. بگو صرفه با کدومه٬ شنیدن یا نشنیدن؟ ما می خواستیم٬ از درختا ٬ کاغذ و قلم بسازیم٬ بنویسیم تا بمونیم ٬ پشت سایه جون نبازیم . آینه ها اینجا نبودن٬ تا ببینیم که چه زشتیم. رو درخت با نوک خنجر٬ زنده باد درخت نوشتیم. زنگ خوش صدای تفریح ٬ برامون زنگ خطر شد. همه چوبای جنگل ٬ دسته تیغ تبر شد. اگه حرفمو شنیدی ٬ جنگل رو نده به پاییز. کاری کن ٬ درخت باغچه ٬ تن نده به خنجر تیز. با جونه ها یکی شو ٬ قد بکش٬ نگو که سخته جنگل تازه بپا کن ٬ هر یه آدم٬ یه درخته. فاصله ٬ یه حرف ساده ست ٬ بین دیدن و ندیدن. بگو صرفه با کدومه٬ شنیدن یا نشنیدن؟ روناک
... کسی آیا یلدایی برای ما سراغ دارد
؟؟؟؟ یلدای من .. تو کجایی که سخت تو را دلتنگم ...
( عجب چیز بداهه ای گفتم ها ) ... دیگه وقت ندارم ادامه بدم وگرنه چیزی که زیاده زبون " دراز "

وتنها برگ برنده ام در دستانم می سوزد
- عشق برگ برنده این روزگار
اما ؛ برنده یا بازنده
چه فرق می کند؟
ما تنها،
فاصله ها را طرح زدیم
![]()
![]()
.jpg)
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...
![]()
هیچکدام یاری نمیکند
تا تو را
به زندگی برگردانم.
- خوزه آنخل بالنته
به جز يك پدر بد اخلاق،
یک مادر بی عاطفه،
يك راننده اتوبوس بي حوصله،
يك آدم عصباني،
يا يك آدم نااميد كه با همه دعوا دارد،
و يا آدم بیهوده ای كه بيخودی باد توي دماغ مي اندازد،
خب مثل اينكه ديگر آدمي نمانده...
پس بهتر است فعلاً بزرگ نشوم،
shel silverstain
خدایا مرسی که امروز چقدر خندیدما ....(چرا اینو نوشتم ؟ همش که نمی شه نق نق کرد ...)

نمی دونم چی می شه ... چی می خواد بشه ... چه بشه بهتره ... چی نشه بهتره .... کی بهم اینا رو می گه ...
با تو هستم
ای رانده حتی از اینه
ای خسته حتی از خودت
کجای این همه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی یافتی ؟
کجای این همه نشستن
جایی برای ماندن دیدی ؟
سر به راه
رو به نمی دانی تا کجا
چرا اتاقت را با خود می بری ؟
چرا عکس های چند سالگی را به ماه نشان می دهی ؟
خلوت کوچه ها را چرا به باد می دهی ؟
یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد می دود
حرفی برای تو دارد
سطری نشانی راهی
خیالت من از این همه فریب
که در کتابخانه های دنیا به حرف می ایند
و در روزنامه های تا غروب می میرند
چیزی نفهمیده ام ؟
خیالت من از پنجره های باز خانه ی سالمندان
که رو به از صبح توپ بازی
تا بای بای تیله ها و گل سرهای رنگی حسرت می کشند
چیزی نفهمیده ام ؟
هنوز راهی از چشم های خیسم
رو به خاک بازی در باغ و
پله های شکسته ی روز دبستان
می رود
هنوز بغضی ساده
رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست
که جهان را به دل خالی ام می بخشید
می شکند
حالا در این بی کجایی پرشتاب
با که اینقدر بلند حرف می زنی ؟
تمام چشم های شهری شده نگاهت می کنند
کسی نیست ، با خودم حرف می زنم
اصلا یادم نبود این مال خودمه ... تقریبا یه سال پیش بود که یه وبلاگ زده بودم و دیگه سراغش نرفته بودم ...
ببخشین طولانی شد

آمد دوباره مهتاب بالا
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
گلدون خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
گلدون خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
لالا لایی لا لالایی لا لا لالایی...
لالا لالالایی لا لالایی لا لا لالایی...
جنگل لا لا لا لا
برکه لا لا لا لا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
لالا لالالایی لا لالایی ل
( هم سیر بودم ، هم از بچگی دوست نداشتم ) ، یه مرتبه چشمم به عکس فوق العاده هوس انگیزی از شکلاتهای کاکائویی روش افتاد
... آخ آخ
... وای وای
... چه چشمک ناجوری می زدن به آدم این کاکائو ها
.... وااای مامانم اینا ... دیگه بیسکویت نمی خواستم
... فقط کاکائو ...
و با التماس
( که دلش به رحم بیاد و اگه چیزی تو بساطش هست رو کنه ) گفتم : کاکائو می خوام
... با انگشتم عکسا رو نشونش دادم
... یعنی از اینا
) گفت : تو بیسکویتات از اینا داره
... اون تو هست
و من هم ازشون داشتم ... و هم ازشون می خوردم ![]()
از وقتی بابا کوچک بود این ترانه رو دوست داشتم
هنوز هم ... امروز گفتم برای خودم بذارمش تو وبلاگ ...ولی هرگز اگه تایپش می کردم ...زرنگی ... انگشتام پهن تر از این بشن ؟؟؟ هرگز ... یه سرچ زدم و دیدم ای دل غافل ![]()
قشنگ ترین !!!!!!!!
![]()
خوندمش دیدم اولش با نمی دونم کی حرف زدم و ماجرا رو تعریف کردم بعد یه دفعه زدم تو کانال با خودت صحبت کردن ... ولی دست بهش نبردم...خواستم همونطور که بود بمونه
-- تنسی ويليامز (نمايشنامهنويس)
هم متشکرم که این چند روز زحمت وبلاگ رو کشید
هست ولی مهربونه
برای من و بقیه دوستا مثل پدر می مونه
![]()
| Design By : Night Skin |

