تبليغاتX
مثل لبخند ... برای تو


مثل لبخند ... برای تو

جز خدا به هیچ کس تکیه نزن ....

چشماتو هَم‌ بذار رفیق‌، بیا تا بچگی‌ کنیم‌

بیا که‌ تو قصه‌های‌ ، کارتونی‌ زندگی‌ کنیم

بیا شنل‌قرمزی‌ رو ، بدزدیم‌ از پنجه‌ی‌ گُرگ‌

آخه‌ تو کلبش‌ هنوزم،‌ منتظره مادربزرگ‌

بیا تا مثل ِ گالیور ، پا بذاریم‌ تو لی‌لی‌پوت‌

نذار مسافر کوچولو ، گُم‌ بشه‌ توی‌ برهوت‌

نذار رابین‌هودو تَه ِ ، کارتون ِ ما اسیر کنن‌

نذار پلنگ‌ صورتی‌ رو ، با ماهی‌مُرده‌ سیر کنن‌

بگو که‌ تام‌سایر کجاس‌ ؟ بگو کجاس‌ هاکل‌ بِری‌

می‌خوام‌ بازم‌ سفر کنم‌ ، به‌ قصه‌ی‌ تام‌ و جِری‌

سندباد ِ قصه‌ آخرش‌ ، نگفت‌ که‌ مقصدش‌ کجاس‌

هیشکی‌ نفهمید گالیور ، عاشق ِ فلِرتیشیاس‌

تُرنادو شیهه‌ می‌کشه‌ ، زورو هنوز رو تَرکشه‌

می‌خواد رو دیوار ِ ستم‌ ، علامت ِ‌ زد (Z) بکشه‌

ببین‌ که‌ عمر ِ غولای‌ ، کارتونی‌ خیلی‌ کم‌ شُده‌

بیا تولد بگیــریم، پینـوکیـو آدم شده!

دنیای‌ کارتونا قشنگ‌ ، دنیای‌ ما سیاه و زشت‌

کاش که کسی زند‌گی‌ رو ، شبیه ِ کارتون می‌نوشت

. . .


چشمای منتظر به پیچ جاده

دلهره های دل پاک و ساده

........

ستاره

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:47 توسط روناک| |

امروز قبل از اینکه برم یه اتفاق جالب برام افتاد

یه بنده خدایی بود که هر از گاهی به من مراجعه می کرد .. میانسال و خشن و یک کلام ... هرگز با هم در شرایط عادی به تفاهم نمی رسیدیم

یا من از موضع قدرت برخورد می کردم یا اون ، این جنگ همیشه بین ما بود ، تا چند پیش وقتی غرق در دلمشغولی های خودم بود ، از راه رسید و خیلی مهربانتر از قبل با من صحبت کرد ، برام عجیب بود، ولی گفتم شاید امروز حالش خوبه ، این ماجرا چندین بار دیگه تکرار شد ، تا امروز

امروز اومد پیشم نشست وشروع کردیم راجع به مسائلی با هم به اتفاق نظر رسیدن ، همینطور که صحبت می کردیم برای اولین بار یه مرتبه نگام به چشماش افتاد ، اونقدر ماتم برد که خودمم از این میزان مات موندن تعجب کردم ، اون حرف می زد ، ولی من دیگه صداشو نمی شنیدم ، انگار چشماش اقیانوسی بود که داشتم توش فرو می رفتم ، تا حالا چنین چشمایی ندیده بود ، توصیفش خیلی مشکله ، نمی دونم اگه دوباره تو چشماش خیره بشم اون چیزا رو می بینم یا نه ، ولی خیلی عجیب بودن ،

چشماش ، بی نهایت ، تمیز ، بودن . تمیز ، متوجه می شین ؟ نمی گم زیبا ، نمی گم خاص ، نمی گم خوش رنگ ، نمی گم زلال ، می گم تمیز ، تمیز ٍ تمیز ،

و چقدر این تمیزی چشماشو زیبا کرده بود ، اون چشما هیچ وقت به چیزی که نباید نگاه نکرده بودن ،

الان که دارم راجع بهش صحبت می کنم ، هر از گاهی انگار دوباره دارم غرق می شم تو چشمای تمیزی که ماه ها ندیده بودمشون ، و به سادگی یه چشم معمولی ، هرزه ، و بی صداقت ، از کنارشون گذشته بودم .... متاسفم.....

ستاره

===

اینم اون مطلبی که قولشو داده بودم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:0 توسط روناک| |

سلام .من دوست ستاره ام و همیشه میام وبلاگش چند روزی نیست و به زودی بر می گرده

منم بهش گفتم که می شه بیام و آپ بذارم.اونم گفت : چرا که نه ؟

خب دیگه ! همین.

یه چیز دیگه هم هست.مطالبی که این چند روز من می ذارم اگه کار خود ستاره باشه اسمشو پایینش می نویسم .یه مطلبی هم داد که فرصت نشد بذاره من عصری می ذارم براتون


به همان سادگی

که کلاغ سالخورده

با نخستین سوت قطار

سقف واگن متروک را

ترک می گوید

دل ،

دیگر

در جای خود نیست

به همین سادگی

 (حسین منزوی)   ====== انتخابی ستاره


من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد .

امروز انگار اینجا بهشت است

خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه اتان می گذرد و کاش می دانستی .....

عرفان نظر آهاری ======== انتخابی روناک

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:36 توسط روناک| |

سلام

من خود ستاره ام  

الکی می گه .. امروز تا ظهر هستم ... اگه می خواین خصوصی بذارین راحت باشین 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:32 توسط ستاره|

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌كنم
گفتي: فاني قريب
.:: من كه نزديكم (بقره/آیه 186) ::.
=====
این جمله بالایی رو یکی از دوستان فرستاده بودن ... خوشمان آمد ... در اینجا نهادیم

===

شب شده بود ... دیر وقت بود ... چند تا خانم میانسال و چند تایی هم جوون شتاب زده از این طرف به اون طرف می رفتن و گاهی بعضی هاشون با سوار ماشین شدن ...تو تاریکی گم می شدن

سرما موزی و بی صدا... بی اونکه بفهمه از کجا بهش نزدیک می شه  ... رو سطح پوستش حرکت می کرد و اون هر لحظه خودشو بیشتر جمع می کرد و زیر لب به خودش فحش می داد که صبح یادش رفته بوده لباس گرم بپوشه

مونده بود چطور خودشو به خونه برسونه ... سوار کدوم ماشین بشه ... از کجا سوار بشه ...

یه دفعه چشمش به اتوبوس ریالی افتاد که توی ایستگاهی که می تونست اونو به مقصد برسونه توقف کرده بود

همونطور که لباساشو بیشتر به خودش می چسبوند تا گرمتر بمونه سوار شد ....

اتوبوس تقریبا خالی بود ... اما اون داشت فکر می کرد هر چقدر هم که دیر برسه و برای پر شدن اتوبوس انتظار بکشه مهم نیست ... یه جای نسبتا گرمتری پیدا کرده بود و  این موضوع راضیش می کرد

صندلی اول ... کنار یه خانومی نشست ... محجبه و خوش بر و رو بود ... عادت نداشت تو خیابون با مردم حرف بزنه ... زن مدام می خواست اونو تحریک به حرف زدن بکنه و البته جواب دادن هم کار خیلی زجر اوری نبود

۵ دقیقه - ده دقیقه - ۲۰ دقیقه گذشت و اتوبوس همچنان حرکت نکرده بود...

دختری از تو خیابون راهشو به سمت اتوبوس کج کرد ... توی پله ایستاد ... پرسید : ببخشین ... خیلی وقته منتظرین ...

اون که دیگه حالا کمی بدنش گرمتر شده بود گفت : یه رب ... بیست دقیقه ای می شه ...

دختر کمی نگاه کرد و گفت : پس می رم ... گفتم شاید حرکت کنه ... پیاده برم ۵ دقیقه دیگه می رسم

زن که تا این لحظه ساکت نشسته بودگفت : نه دختر جان بیا بالا ... الان حرکت می کنه

دختر کنار دستیش چشماش گرد شده بود... معنای این حرف رو نمی فهیمد ... چرا باید کسی که با ۵ دقیقه پیاده رفتن می رسه ... بیاد و زمان بیشتری منتظر بشه ... اون که اطلاعات رو کسب کرده بود و تصمیمش رو گرفته بود... چرا زن داشت تحریکش می کرد تا تصمیم اونو تحت تاثیر قرار بده ؟

دختر تازه وارد رفت و تو اتوبوس نشت

==

خانوم؟ چرا این کار رو کردین ؟ چرا بهش گفتین بیاد بالا

زن لبخندی زد و گفت : خب یه صندلی هم پر بشه ... یه صندلیه ... بذار بیاد بشینه دیگه ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 13:43 توسط ستاره| |

همین چند روز پیشتر ها بود که کل خانواده ش دور هم جمع شده بودند و زن رو نصیحت می کردن که : آخه اگه با هم سلوکتون نمی شه ... جدا شین از هم ... نشستی هی غصه می خوری که چی ؟... بسه دیگه ...

این داستان مرتب و مرتب تکرار می شد و همه با لحن دلسوزانشون از زن می خواستن که با ترک کردن شوهرش .. اونو ادب کنه....

===

تلفن زنگ زد ...شوهر زن

-سلام ..

- سلام ... خوبین ؟ از شهره خبری داری  ؟اونجا نیست ؟

- نه

- ............

===

۳ هفته بعد

همان محفل خانوادگی

همه دور هم نشسته اند و در خصوص اشتباهی که زن انجام داده و منزل را ترک کرده صحبت می کنن

همه می  گویند آنها هم در زندگی سختی های زیادی کشیده اند ... اما تحمل کرده اند...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:52 توسط ستاره| |

آنانکه دین را پراکندند و در آن فرقه فرقه شدند چشم از آنها بپوش که چنین کسان به کار تو نیایند از دست آنها غمگین مباش که مجازات کار آنها با خداست . بعد از این به عقاب آنچه می کنند سخت آگاهشان می گرداند( سوره انعام - آیه ۱۵۹)

 


زودتر از آنکه بفهمی از خانه اتان می روم

می دانم روزی از در خواهی آمد
و حتی نخواهی فهیمد که من رفته ام
به زودی می روم
و تو
حتی یادت نمی آید
که
یک ستاره
برای تو سوخت
توقعی ندارم
اما
اگر آسمانت آتش گرفت ... با خودت
من بی تقصیرم
آن " آه " من نبوده که از پی ات دویده باشد
آه من تا دامن خودم بیش تر نرفت
اگرنه آن رود نشاط کجا و آتش کجا؟؟؟؟؟
نان قلب تو
ارزانی خودت
اینجا
 نان عشق ورزیدن حراج بود
تو که بنجل پسند نیستی !!!!!!

شاعر: نویسنده وبلاگ

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:17 توسط ستاره|

قربون امام رضای عزیزم برم

چقدر دوست داشتنی هستی

همیشه روزهای تولدشون عیدی های زیادی می گیرم

یه جورایی خاصه

امروز از صبح که بلند شدم

اومدم بیرون و اون بارون قشنگ صبحگاهی رو دیدم که نمش هنوز روی آسفالتهای نو کوچه مونده بود

کلی کیف کردم

از صبح هم همینطور روزی از در و دیوار برام می باره

نه اینکه بگم از رسیدن این روزی ها خوشحالم

نه

از اینکه برام می رسه ... خوشحالم

مثلا یکی بلند می شه این همه راه از شهرستان میاد

سوغاتی می ذاره رو میزتو می ره

کسی که اصلا تا حالا ندیدمش

یا ............

مهم نیست تونسته باشم با این جمله ها احساس شادی ام رو بیان کنم

مهم اینه که امروز

از اینکه متولد شدی ... خوشحالم

همینه که امروز رو قشنگ می کنه

خوب قشنگم ... امروز به زیارتت خواهم آمد انشاءاله ...

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:56 توسط ستاره| |

جمعه هفته گذشته - ساعت ۳ بعد از ظهر-

القصه ... ۳ بعد از ظهر روز جمعه گذشته بود که خوش و خرم و شاد و شاداب تصمیم گرفتم از یه چاردیواری برم به یه چاردیواری دیگه ... اومدم تو خیابون اصلی وایسادم ... از بس ماشین کم بود خودم شروع کردم به چراغ زدن و بوق زدن ... ولی انگار نه انگار ...

گفتم خدایا : این وقت روز خری . قاطری . اسبی ... وانتی چیزی نیست که سوارش شیم ... دل دل می کردم برم آژانس بگیرم یا نه ... یه دفعه دیدم یه سوار سفید پوش زیبا ( یه پراید ۸۶) مستقیم داره میاد طرفم ... جلو پام نگه داشت ... طبق روال اولین کاری که کردم یه نگاه به راننده انداختم ... یه پیرمرد بشاش و مو سفید با دندونای دراز بود ...اولش نفهیمدم اون حالته دهنشه که وا مونده یا داره با خودش می خنده ...  همونجا تو دلم یه اسم براش انتخاب کردم ... دندون گرازی ...

گفتم : فلان جا

من و منی کرد و گفت ....تا .... تا اونجا که نمی رم ... ولی تا اونجایی که نرسیده به فلان جاست می رم ...

منم که اصلا حاضر نبودم اونطوری بازم کنار خیابون بایستم ... سریع تو ذهنم یه سری محاسبات پیچیده کردم و به این نتیجه رسیدم که : از اینجا موندن که بهتره ...

سوار شدم

یک کم که رفتیم متوجه شدم اگه پیاده بشم و کنار ماشین راه بیام ... خیلی عقب نمی افتم ... بازم گفتم بی خیال ...

نصف راه رو رفته بودیم که ... دندون گرازی پرسید: از سر کار میای؟

بدون اینکه نگاش کنم پرسیدم : چه کاریه که جمعه هاست ؟؟؟؟؟؟؟؟

- نه ... چیزه ... آخه ... آها ... گفتم شاید پرستار باشی

- .............. جوابی ندادم

۵ دقیقه بعد دوست نازنینم بی خبر از همسفر من یه اس ام اس داد ... منم نیشم باز شد و مثل همیشه بی صدا خندیدم

دندون گرازی یه دفعه انگار که دنیا رو بهش دادن گفت : خندیدی ... داری می خندی ...

- ساکت باش یه دیقه ببینم ....

یه دفعه دیدم دندون گرازی چایی نخورده فامیل شد و منو با دختر خالش عوضی گرفت و شروع کرد به مالوندن ( ببخشیدا ) پای من ....

خیلی عادی - از بس که با تجربه شدیم در این جامعه اسلامی - گفتم : دستو بکش از رو پام

دستشو سریع برداشت ... دیگه حرفی نزد ... رسیدیم مقصد ... داشتم پیاده می شدم ...

- چقدر می شه ؟( و یه دو هزار تومنی گرفتم جلوش )

- نه ... خرد نداری؟...

تو دلم یه تف انداختم تو صورتشو و گفتم خیلی پلیدی

- نه همینه فقط ....

دلم نمی خواست سر سوزی از این آدم به من چیزی برسه ...

- صدو پنجاه دارم ...

- همونو بده ... فقط می خوام از دستت دشت کرده باشم

گرفتم جلوش

گفت : میای بریم خونه ما ؟

- الان بهت میگم ... صبر کن ... و پیاده شدم ......

گفتم : رسیدی خونه ... یه نگاهی به این صندلی ماشینت بنداز ... و رفتم ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 10:8 توسط ستاره| |

امروز که داشتم می رفتم جایی تا از اونجا به جای دیگه ای برم و بعدش برم یه جای دیگه

تو خیابونای شهرمون که پر از عادت ترافیک شده بود ... و هر کسی خودشو جزیی از این جامعه مدنی ترافیکی می دونست و نقش خودش رو به خوبی اجرا می کرد

من داشتم به کیسه های شن و نمکی که از الان ( آبان ماه بی تقریبا باران ) کنار اتوبانها بودند نگاه می کردم و با خودم جلسه ای تشکیل دادم که طی اون جلسه تصویب شد حتما امروز به هر دکنکی هم که شده بیام اینترنت و از مدیر محترم  شهر شلوغمون ... برادر خوبم ... شهردار نمونه جهان ... به خاطر همه زحمتایی که می کشن از صمیم قلبم تشکر کنم و خسته نباشید بگم ...و بگم از دیدین رد پای حضورشون در شهر لذت می برم ...


اگاهی یک گیاه,

در میانه ی زمستان

از تابستان گذشته نمی اید

بلکه از بهاری می اید

که فرا خواهد رسید!

گیاه به روزهایی که گذشته نمی اندیشد

بلکه به روزهایی می اندیشد که در راهند...

اگر گیاهان باور دارند که بهار خواهد امد

چرا ما انسانها باور نمی کنیم,

که روزی خواهیم توانست به هر چه

خواهانش هستیم

دست یابیم؟!

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 7:30 توسط ستاره| |

امروز هر چقدر هم هوا گرم بود

از دلم باران چکه می کرد

سیل هم که بیاید

مهم نیست

من آن دانه هایی را می بینم که

مهر فرشته های آسمانی

از دل خاک

بیرون می کشاندشان

====

 

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:15 توسط ستاره| |

امام " رضای " خوبم

امسال هم منتظرم

منتظرم تا زودتر اون تولد قشنگت از راه برسه

منتظرم

می دونی امام خوبم؟

غریب نازنینم ؟

هنوز خاطره اون عیدی شیرینت یادم هست

شاید خیلی به زبون نیارم

ولی اون معجزه رو

فقط و فقط

از طرف خودت می دونم

اینجا من برای خیلی از دوستام پستی گذاشتم

اینو برای خودت می ذارم

شاید ....

شاید بیای و بخونیش

خوب مهربونم

صبور عزیزم

خیلی دلم برات تنگ شده

خیلی

خیلی زیاد

بذار بیام

زیاده ؟ آره خواسته زیادیه ؟

بذار بیام

لطفا

همین

..............

بذار بیام

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 15:4 توسط ستاره| |

اوه

الان اتفاقی یه چیزی کشف کردم

عضو یه سایتی بودم قدیم ندیما

بعد یه دفعه بی خود و بی جهت همچین صفحه اش کوچیک شد که من نمی تونستم نامه های دوستامو جواب بدم ... چون نمی شد بخونی چی نوشته

منم هر کاری کردم درست نمی شد ... ولش کردم

 

الان یه دفعه ای دستم خورد به صفحه کلید دیدم کوچیک شد

حدس زدم باید بلاگفا رو هم ترک کنم

ولی ...

ولی خدا بزرگه مادر جون

کمی که عقل فندقی ام را به کار انداختم یادم اومد چه دکمه هایی فعال شده بودن

 

کنترل+ مثبت

کنترل + منفی

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:18 توسط ستاره| |

این هوا هم مثل بعضی از آدمها اصلا معلوم نیست چشه

بابام جان ... اگه پاییزی می خوای یه کمکی سرد باش

اگه نیستی ... می خوای گرم باش

یه روز لباس می پوشی همچین ... شبیه تی انگلیسی می شی

بعد می بینی آفتاب چسبیده طاق آسمون

همچین نور افشانی می کنه که انگار عقده داره

بعد تو مثل لاکپشت که لاکش همراشه ... سونا سیار داری ( مثل امروز من )

فرداش ... یه جوری از خونه میای بیرون انگار پول نداشتین لباس گرم تهیه کنی

آی سوز سگ کشی میاد ....

 

 

یاد فیلم سگ کشی افتادم ... آخ که من چقدر از دیدنش لذت می بردم ... شاید ۱۰ بار پشت سر هم دیدمش

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:15 توسط ستاره| |

باز باران

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

یاد آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگلهای گیلان

کودکی ده ساله بودم

نرم و نازک

چست و چابک

با دو پای کودکانه

می دویدم همچو آهو

می پریدم از سر کوه

دور می گشتم زخانه

توضیحات :

- داشتم فکر می کردم که معلمم رو وقتی این شعر رو برام می خوند می تونم به خاطر بیارم؟؟؟

- دور گشتن زخانه = خوشم نیمومد ..-

-

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 12:49 توسط ستاره| |

با تشکر از نایت اسکین بابت عکسا و دختر خوشگلاش
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 13:48 توسط ستاره| |

یکسال پیش با تو وعده کرده بودم

همینجا

خواسته بودم مرا ببخشی

تا من هم مهلتی برای شیطنت داشته باشم

گفته بودم من و این همه سال صبوری !!!!!!!

مهلتی نمی دهی ؟

مرا می نگریستی

و مست از سکوتت بودم که سرزنشت بر سرم آوار نمی شود

خوب که بازی کردم .... گفتی بس است دیگر

و من کودکانه پای حماقت بر زمین می کوفتم که : نه

مرا می نگریستی

........

نفهمیدم کی وعده امان سر آمد

هنوز هم به خود نیامده ام

کاش مرا با خود برده بودی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 17:1 توسط ستاره| |

باور کنید که خدا خیر ما را می خواهد

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 14:34 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin